
حکومت با پول ما چه کرد؟
فصل دوم
در اولین اپیزود از فصل جدید به سراغ یکی از بنیادیترین مفاهیم اقتصاد کلان میرویم: ماهیت پول.
با بررسی آرا موری راتبارد و تاریخچهی سیستمهای پولی، نشان میدهیم که چگونه کنترل و انحصار دولت بر پول، مکانیسم بازار آزاد را مختل کرده است. در این اپیزود، روند خلق اعتبار بدون پشتوانه توسط سیستم بانکداری ذخیره کسری، پدیدهی تورم به عنوان یک مالیات پنهان، و مکانیزم انتقال ثروت از طریق «اثر کانتیلون» کالبدشکافی میشود.
درک این مفاهیمِ تئوریک، پیشنیاز و فونداسیون اصلیِ ما برای تحلیل بازارهای ملتهب و سیاستگذاریهای اقتصادی در اپیزودهای آینده خواهد بود.
میزبان و تهیهکننده: مهدی کلانتری
وبسایت: thepadia.com
تو این اپیزود میخوایم ببینیم که حکومتها با پول ما مردم چیکار کردن. و برای پیدا کردن پاسخ این سوال میخوایم بریم سراغ یکی از مهمترین کتابهای تاریخ اقتصاد؛ کتابی که علیرغم اهمیت فوقالعادهاش، خیلیها حتی اسمش رو هم نشنیدن. شاید چون سیستم آموزشی و رسانههای رسمی ترجیح میدن ما از این کتاب و منطق پشتش چیزی ندونیم. کتاب «حکومت با پول ما چه کرده؟» نوشته موری راثبارد.
ببینید، اصل مسئله خیلی سادهست. از همون ابتدای تاریخ، دولتها همیشه دنبال این بودن که کنترل پول رو به دست بگیرن. دلیلش هم واضحه. اگه دولت بتونه ارزش پول رو دستکاری کنه، دیگه نیازی نداره برای تامین هزینههاش مستقیماً از مردم مالیات بگیره و خودشو درگیر نارضایتی عمومی کنه. به جای مالیات، با خلق پول جدید و ایجاد تورم، خیلی بیسروصدا ثروت رو از جیب مردم به خزانه خودش منتقل میکنه. به قول ران پال، نماینده سابق کنگره آمریکا، اصلاً تصادفی نیست که قرن بیستم، یعنی قرن تسلط بانکهای مرکزی، خونینترین قرن تاریخ هم بوده. چون وقتی دولت بتونه بیرویه پول چاپ کنه، خیلی راحتتر میتونه هزینههای جنگها و پروژههای عظیمش رو بدون اجازه گرفتن از مردم تامین کنه.
خیلی از مشکلاتی که امروز تو اقتصاد میبینیم و به اسم ضعف سرمایهداری و بازار آزاد به خوردمون میدن، در واقع هیچ ربطی به بازار آزاد ندارن. همهش زیر سر همین دستدرازی دولتها به پوله. اما چی میشد اگه پول هم مثل خیلی چیزای دیگه آزاد بود؟ اگه دولتها دستشون رو از جیب ما مردم کوتاه میکردن، چه اتفاقی میافتاد؟ تا آخر این اپیزود با من همراه باشید.
خب بیاید از اولِ اول شروع کنیم، ببینیم پول اصلاً از کجا اومده. قبل از اختراع پول، آدما روزگارشونو با مبادله مستقیم یا همون تهاتر میگذروندن. یعنی کالاهاشونو مستقیماً با هم عوض میکردند و اصلاً همین مبادله کالا به کالا بود که پایه و اساس تمدن بشری رو ساخت. فکرشو بکنید اگه قرار بود هر کس کاملاً خودکفا باشه و مبادلهای در کار نباشه، بیشتر ما از گرسنگی میمردیم. پس مبادله میشه گفت رگ حیات اقتصاد انسانه.
اما سیستم مبادله مستقیم دو تا مشکل خیلی بزرگ داشت. تصور کنید یه کشاورز میخواد یه جفت کفش بخره و فقط تخممرغ دم دستش داره. میره پیش کفاش اما کفاش میگه من تخممرغ لازم ندارم، من مثلاً گوشت گاو میخوام. به این بنبست تو اقتصاد میگن «عدم تقارن دوگانه خواستهها». پیدا کردن کسی که دقیقاً همون چیزی رو بخواد که تو توی دستت داری، شبیه پیدا کردن سوزن توی انبار کاهه.
خب حالا کشاورز ممکنه بگه عیبی نداره من یه گاو هم دارم، میدمش به کفاش و کفش رو میگیرم. اما اینجا میخوریم به مشکل دوم: ارزش گاو خیلی بیشتر از یه جفت کفشه. کشاورز هم نمیتونه مثلاً دست گاو رو ببره و بده کفاش چون گاوِ تکه تکه شده دیگه گاو نیست، گوشت قصابیه و ارزشش هم متفاوته. به این مشکل هم میگن «تقسیمناپذیری». با این وضع، هیچ اقتصاد پیشرفتهای نمیتونست شکل بگیره. اما خب انسان برای این مشکل یه راه حل نبوغآمیز پیدا کرد: مبادله غیرمستقیم.
کشاورز ما به جای اینکه به کفاش تخممرغ بده، میگرده ببینه کفاش تو بازار واقعاً دنبال چیه. میفهمه کفاش مثلاً کره میخواد. میره تو بازار، تخممرغاشو میده و کره میگیره؛ نه برای اینکه خودش کره بخوره، بلکه چون میدونه با این کره میتونه کفشش رو بخره. حالا وقتی تعداد آدمایی که این کارو میکنن یعنی کره میخرن زیاد بشه، تقاضا برای کره میره بالا و کره تبدیل میشه به رایجترین واسطه تبادل اون جامعه. و اینجا، پول متولد میشه.
در طول تاریخ کالاهای زیادی این نقش رو بازی کردن: تنباکو تو ویرجینیا، شکر تو کارائیب، مس در مصر باستان. اما به مرور زمان تو بازارهای آزاد، طلا و نقره بودن که به عنوان این واسطه خیلی جا افتادن. دلیلش هم این بود که طلا و نقره هر دو تا مشکل ما رو به بهترین شکل حل میکردن. هم کمیاب بودن و همه میخواستنشون (یعنی مشکل انطباق خواستهها حل میشد) و هم به راحتی ذوب میشدن و به سکههای کوچیک تقسیم میشدن، بدون اینکه ارزششون رو از دست بدن.
این داستان یه حقیقت خیلی مهم اقتصادی رو به ما نشون میده. پول اصولاً چیزی نیست که با دستور دولت یا به عنوان یه واحد حسابداری انتزاعی به وجود اومده باشه. پول واقعی، یه ژتون بیارزش یا یه بدهی از طرف جامعه نیست. پول در اصل فقط یک کالا بود؛ کالایی که تو بازار آزاد توسط خود مردم انتخاب شد. ارزشش هم دقیقاً مثل بقیه کالاها، با عرضه و تقاضا تعیین میشد. خود بازار و مردم بودن که ارزش پولو تعیین میکردن، بدون دخالت هیچ دولتی. اما چی شد که از اون پول واقعی طلا و نقره رسیدیم به این کاغذهای چاپ شدهای که امروز تو جیبمونه و هر روز هم بیارزشتر میشه؟ برای جواب دادن به این سوال باید بریم سراغ خدمتی که از دل خود پول بیرون اومد، یعنی بانکداری.
با به وجود اومدن پول دو تا اتفاق بزرگ تو جامعه افتاد. اول اینکه کارها تخصصی شد و دوم اینکه مردم بالاخره تونستن حاصل زحمتشون رو پسانداز کنند. این پساندازها تبدیل شدند به سرمایه و با همین سرمایه، جوامع تونستن از کشاورزیِ صرفاً برای بقا فراتر برن و تمدن بشری یه پله ترقی کرد. اما همین پسانداز و اصطلاحاً انباشت ثروت، یه دردسر جدید هم پدید آورد: امنیت. مردم دغدغهشون این شد که چطور از این ثروت در برابر دزدها محافظت کنند. و اینجا، گروهی به اسم زرگرها که گاوصندوقهای محکمی داشتن اومدن وسط و گفتن طلاهاتونو بدید به ما تا جاش امن باشه، ما هم در ازاش یه رسید کاغذی بهتون میدیم. مردم هم دیدن که حمل کردن این کاغذها خیلی راحتتر از کیسههای سنگین طلاست، پس کمکم دیگه به جای خود طلا، همون رسیدهای کاغذی تو بازار دست به دست میشد و اینطوری بود که صنعت بانکداری متولد شد.
زرگرا متوجه شدن که مردم هیچوقت همزمان برای پس گرفتن طلاهاشون نمیان. پس طمع کردن و شروع کردن به خلق رسیدهای کاغذی جدید برای طلایی که اصلاً وجود نداشت. به این سیستم میگن «بانکداری با ذخیره کسری» و تقریباً تمامی بانکهای امروز دارن اینطوری کار میکنند. بیاید با یه مثال نشون بدیم که این سیستم چطور کار میکنه.
شما ۱۰۰ تا سکه میذارید توی بانک. بانک بر اساس یه رویه عرفی یا قانونی، ۱۰ درصد این سکهها رو به عنوان ذخیره نگه میداره (یعنی ۱۰ تا رو نگه میداره) و ۹۰ تا رو به یه نفر دیگه وام میده. اون نفر دوم با اون ۹۰ سکه خرید میکنه و حالا فروشنده اون جنس به این نفر دوم، همون ۹۰ سکه رو میذاره توی حساب بانکی خودش. بانک دوم هم ۹ تا سکه رو نگه میداره و ۸۱ سکه رو وام میده.
متوجه شدید چه اتفاقی افتاد؟ شما هنوز رسید ۱۰۰ سکه خودتونو دارید، اون فروشنده رسید ۹۰ سکه داره و نفر بعدی هم رسید ۸۱ سکه. توی بازار، پر شده از رسیدهای کاغذی و پولهایی که مردم فکر میکنند همزمان بهش دسترسی دارن، در حالی که اون پشت، توی گاوصندوق این بانکها در مجموع هنوز فقط همون ۱۰۰ سکه طلای فیزیکی اولیه وجود داره. و میدونید این کار فرقش با جعل سکه چیه؟ خب، هیچی! وقتی مشتری اول پولشو تو بانک میذاره اصلاً خبر نداره که پولش داره به یکی دیگه وام داده میشه؛ اون فکر میکنه پولش هر لحظه در دسترسه. این خلق اسکناسهای بدون پشتوانه از طریق وامدهیهای مکرر، دقیقاً همون چیزیه که بهش میگیم تورم.
تورم در ریشهایترین تعریفش یعنی زیاد شدن پول و رسیدهای کاغذی تو دست مردم بدون اینکه پشتوانهش، یعنی مثلاً طلای پایه، افزایش پیدا کرده باشه. اما این شعبدهبازی یه پاشنه آشیل بزرگ هم داره: اعتماد. کافیه یه شایعه بپیچه که فلان بانک پول نداره و مردم هجوم میبرن تا پولشون رو بیرون بکشن. اصطلاحاً بهش میگن «هجوم بانکی». و اون وقته که یه فاجعه رخ میده. نه تنها اون بانک ورشکست میشه، بلکه این وحشت عمومی میتونه مثل دومینو عمل کنه و بانکهای سالم رو هم به خاک سیاه بشونه و در نهایت، کل اقتصاد یه کشور رو فلج کنه.
حالا یه سوال خیلی مهم پیش میاد: سیستمی که اینقدر شکننده است و با یه شایعه میتونه فرو بریزه، چطور تونسته تا امروز دوام بیاره و به این کلاهبرداری قانونی ادامه بده؟ جواب اینه که بانکها برای بقاشون به یه حامی قدرتمند نیاز داشتن. و اینجاست که پای دولتها میاد وسط. برای اینکه بفهمیم چطور از اون طلاهای واقعی رسیدیم به پولی که امروز تو جیبمونه و هیچ پشتوانهای نداره، باید ببینیم اصلاً چرا کنترل کردن پول تا این حد برای دولتها حیاتی و شیرینه.
دولتها با همه سازمانها و شرکتهای دیگه یه فرق اساسی و ترسناک دارن. من و شما برای اینکه بتونیم پول دربیاریم، باید کالا یا خدمتی تولید کنیم که بقیه با رضایت خودشون حاضر بشن بابتش پول بدن. اما دولت چی؟ دولت تنها نهادیه که برای درآمدزایی نیازی به جلب رضایت ما نداره. دولت میتونه اموال مردم رو به زور ازشون بگیره. البته این زورگیری روشش با زورگیرای خیابونی فرق داره؛ یه جور زورگیری قانونی که بهش میگن مالیات.
اما خب مالیات گرفتن به صورت مستقیم دردسرهای خودشو داره. مردم ازش خوششون نمیاد، اگه از یه حدی بیشتر بشه هم صدای مردم در میاد، حتی ممکنه در نهایت به شورش ختم بشه. پس دولتها در طول تاریخ رفتن سراغ یه راه حل دوم و کاملاً بیسروصدا: دستکاری پول و خلق پول از هیچ. یعنی به جای اینکه برای به دست آوردن ثروت، کالا یا خدمتی تولید کنن، رفتن سراغ دست بردن تو خود ماهیت پول. و البته این کار مخصوص دوران ما نیست و هزاران سال قدمت داره.
مثلاً توی روم باستان، امپراتورها برای جبران هزینههاشون میاومدن لبه سکههای طلا رو یه مقدار خیلی کم میتراشیدن، یا موقع ضرب سکه مثلاً طلا رو با فلزات بیارزشتر ترکیب میکردند و بعد با همون اضافات و طلاهای دزدیده شده برای خودشون سکههای جدید میساختند. اینطوری دولت بدون هیچ زحمتی ثروتمند میشد و تاوانش رو البته مردم میدادن، چون با این کار ارزش پول توی جیب مردم هر روز پایین و پایینتر میآمد. دولتهای امروزی خب دیگه سکه نمیتراشن، اما همون کلاهبرداری رو به شکل مدرنتر و البته وحشتناکتری انجام میدن. چطوری؟ از دو تا راه اصلی.
راه اول، خلق مستقیم پوله. پولهای امروزی پولهای بدون پشتوانه یا اصطلاحاً پول فیاتن. یعنی هیچ ارزش ذاتی ندارن و فقط به خاطر دستور و حمایت دولته که مورد قبول واقع میشن. امروز بانکهای مرکزی مثل فدرال رزرو آمریکا فقط با فشار دادن چند تا دکمه روی کیبورد، تریلیونها دلار پول جدید رو از هیچ خلق میکنند. روندش هم معمولاً اینطوریه که بانک مرکزی با این پول تازه چاپشده یه سری دارایی مثل اوراق قرضه دولتی یا وامهای مسکن رو از بانکهای تجاری میخره و اینطوری پول جدید به سیستم بانکی و بعد به جامعه تزریق میشه.
اما راه دوم، قانونگذاری برای بانکهاست. قبلاً با بانکداری ذخیره کسری آشنا شدیم. دولت میتونه با یه تغییر کوچیک تو قانون، مثلاً کم کردن نرخ ذخیره قانونی بانکها از مثلاً ۹۰ درصد به ۱۰ درصد، به اونا اجازه بده تا عرضه پول اعتباری رو به صورت تصاعدی افزایش بدن. حالا این چاپ پول چه بلایی سر اقتصاد میاره؟ وقتی پول الکی تو جامعه زیاد میشه، نرخ بهره، یعنی هزینه وام گرفتن، میاد پایین. خب در ظاهر این خیلی عالی به نظر میرسه. وام ارزون شده و پروژههای جدید شروع میشن. اما حواستون باشه که این یه رونق کاملاً مصنوعی و دروغینه.
ببینید توی اقتصاد سالم، پایین اومدن نرخ بهره معنیش اینه که مردم واقعاً ترجیح دادن کمتر مصرف کنن و بیشتر پسانداز کنن. این پسانداز واقعی به سرمایهگذارها اجازه میده پروژههای جدیدی رو تعریف کنند و پیش ببرند. اما اینجا هیچ پسانداز واقعی در کار نیست و فقط پول چاپشده به بازار تزریق شده. وقتی وام گرفتن به صورت مصنوعی ارزون میشه، سرمایهها سرازیر میشن به سمت پروژهها و صنایعی که با قیمتهای واقعی بازار اصلاً سودده نبودن؛ و این یعنی تخصیص نادرست و فاجعهبار منابع جامعه.
این رونق کوتاهمدت مثل یه حباب میمونه که خیلی زود میترکه و تبدیل میشه به یه رکود عمیق. چون در واقعیت اونقدر سود و ثروت واقعی تو اقتصاد وجود نداره که این پروژهها بتونن بدهیهاشون رو پس بدن. پس در این بخش به یه حقیقت تلخ رسیدیم: دولتی که سیستم پولی و بانکی رو کنترل میکنه، دیگه نیازی به استفاده از زور، پلیس یا ارتش برای مصادره ثروت شما نداره. این دولت میتونه با یه ابزار به اسم تورم، که در واقع یه مالیات پنهان و نامرئیه، به آرومی و توی سکوت ثروت شما رو بمکه، بدهیهای خودشو بپردازه و تو تمام سوراخسنبههای اقتصاد دخالت کنه.
خب الان قاعدتاً باید این سوال برامون پیش بیاد که دولتها اصلاً چطور به چنین قدرت شیطانی دست پیدا کردن؟ برای اینکه منشاء تاریخی این قدرت رو بفهمیم باید بریم سراغ تاریخچه تاسیس فدرال رزرو یا همون بانک مرکزی آمریکا.
شاید فکر کنید بانک مرکزی یه پدیده خیلی جدیده، اما دعوا بر سر خلق چنین هیولایی برمیگرده به همون روزای اول تولد آمریکا. اون زمان سیاستمدارها به دو دسته کاملاً متضاد تقسیم شده بودند. یه طرف فدرالیستها بودند با رهبری الکساندر همیلتون که عاشق قدرت متمرکز بودند. میگفتند حکومت جدید آمریکا باید شبیه امپراتوری بریتانیا باشه، یعنی باید یه بانک انحصاری و قدرتمند برای خودش داشته باشه، دقیقاً مثل بانک انگلستان. اون طرف هم توماس جفرسون و جمهوریخواهها بودند. جفرسون که انگار آینده رو میدید، با تمام قدرت جلوی همیلتون وایساد. میگفت بانک مرکزی یه ابزار بسیار فاسد و خطرناکه، یه ماشین خلق رانته که در نهایت فقط ثروت مردم رو میمکه و میریزه تو جیب یه اقلیت کوچیکِ بانکدار.
این دو تا جریان سالها با هم جنگیدند و یه بار در زمان جورج واشنگتن معروف، زور فدرالیستها چربید و اولین بانک ایالات متحده تاسیس شد. اما ۲۰ سال بعد، سال ۱۸۱۱ جمهوریخواهها تونستند این بانک را منحل کنند. سال ۱۸۱۶ دوباره با لابیگری، دومین بانک آمریکا تاسیس شد. این بانک جدید داشت حسابی ریشه میدووند تا اینکه یکی از سرسختترین رئیسجمهورهای تاریخ آمریکا، یعنی اندرو جکسون، وارد کاخ سفید شد. جکسون یه جمله تاریخی معروف داره. به یکی از معاونهاش میگه که «این بانک داره تلاش میکنه من رو بکشه، اما این منم که این بانک رو میکشم» و واقعاً هم همین کار را کرد. جکسون با وتو کردن قانون در سال ۱۸۳۶ بساط بانک مرکزی را جمع کرد و آمریکا برای دههها از شر چنین نهادی راحت شد. و اتفاقاً اون دوران یکی از پررشدترین دورانهای تاریخ آمریکا بود، بدون اینکه بانک مرکزی بالای سر مردم باشه.
اما برای اینکه بفهمیم چی شد که ورق دوباره برگشت، باید یه پرانتز کوچیک باز کنیم. تو اون دوران پول آمریکا و اکثر کشورهای جهان پشتوانه واقعی داشت. به سیستم پولی اون دوران میگفتند استاندارد کلاسیک طلا. تو این سیستم دولتها نمیتونستند بیرویه پول کاغذی چاپ کنند، چون کشورها حق داشتند اسکناسها رو به هم پس بدن و معادلش طلا خارج کنند. این سیستم دقیقاً مثل یه ترمز خودکار عمل میکرد و جلوی تورم و دستدرازی دولتها رو میگرفت.
یه مثال بزنم؛ فرض کنید یه دولتی مثلاً مکزیک تصمیم میگرفت برای جبران هزینههاش بیرویه پول کاغذی پزو چاپ کنه. نتیجهش این بود که خیلی زود بانکهای خارجی متوجه میشدند، اسکناسهای مکزیکی را پس میفرستادند و در عوضش خب حق داشتند دقیقاً معادل همون چیزی که روی اسکناسها نوشته شده بود، طلا و نقره از مکزیک خارج کنند. این یعنی چاپ پول بدون پشتوانه مساوی بود با خالی شدن سریع خزانه طلای کشور.
اما علیرغم وجود این ترمز، دخالت دولتها توی اقتصاد داخلی همچنان وجود داشت و باعث چرخههای رونق و رکود میشد. خیلی وقتها بانکها با گرفتن یه سری امتیازات و رانتهای قانونی از دولت، شروع میکردند به چاپ رسیدها و پولهایی که هیچ طلایی پشتوانهش نبود و این پول بادآورده سرازیر میشد سمت پروژههایی که تو حالت عادی اصلاً سودده نبودند و نتیجهش را هم دیگه احتمالا میتونید حدس بزنید: یه رونق موقت و بعدش یه رکود وحشتناک اقتصادی.
این چرخه ادامه داشت تا اینکه تو سال ۱۹۰۷ یه بحران مالی خیلی جدی تو آمریکا اتفاق افتاد. اینجا غولهای بانکی وال استریت که تا مرز ورشکستگی پیش رفته بودند، به این نتیجه رسیدند که سیستم بانکی به یه ناجی نیاز داره. به یه بانک مرکزی قدرتمند که بتونه تو روزهای بحرانی با چاپ پول به داد بانکهای خصوصی برسه و نجاتشون بده. اما یه مشکل بزرگ وجود داشت: بانکدارها طبیعتا نمیتونستند این نیت واقعی را علنی کنند، و از طرف دیگه میدونستن که مردم آمریکا به شدت از تمرکز قدرت مالی میترسن و عمراً اجازه نمیدادن همچین ابزار خطرناکی به وجود بیاد. پس باید افکار عمومی را فریب میدادند. اما چطوری؟
قدرتمندترین بانکدارهای آمریکا با اسمهای مستعار و مخفیانه رفتند به یه جزیره خصوصی در ایالت جورجیا، جزیره جکیل. و اونجا مخفیانه ساختار بانک مرکزی آمریکا را پیریزی کردند. بعدش با یک کمپین تبلیغاتی ملی و یک عملیات روانی تمامعیار، این قانون را به خورد مردم و نمایندگان کنگره دادند. سال ۱۹۱۳ قبل از تعطیلات کریسمس، یه لایحه امضاء شد که رسماً فدرال رزرو را به وجود آورد. و تصادفاً مدت کوتاهی بعد، جنگ جهانی اول هم شروع شد.
هزینههای جنگ اونقدر سنگین بود که دولتهای دنیا دوباره رفتند سراغ همون ترفند قدیمی: چاپ گسترده پول بدون پشتوانه برای تامین هزینههای نظامی. و این، آغاز پایان استاندارد طلا بود.
حالا شاید بپرسید که اگه استاندارد طلا اینقدر سیستم خوبی بود، پس چرا فروپاشید؟ جواب اینه که مشکل از خود طلا نبود، مشکل اینجا بود که قرار بود مردم هر وقت اراده کردند بتونند دلار و پوندشون رو با طلا معاوضه کنند، دقیقاً طبق همون قولی که خود دولتها و نظام بانکی به مردم داده بودند. اما وسوسه چاپ پول بیحساب و کتاب برای دولتها اینقدر قوی بود که در نهایت زیر قولشون زدند. در واقع مشکل استاندارد طلا نبود، مشکل اعتماد به دولتها بود.
خب فدرال رزرو شروع به کار کرد و اولش تو زندگی روزمره مردم عادی تغییری ایجاد نشد. همه چیز ظاهراً باثبات بود و قیمت هر اونس طلا هم همون ۲۰ دلاری بود که از مدتها قبل روش تثبیت شده بود. اما جنگ جهانی اول دنیا را برای همیشه تغییر داد. همونطور که دیدیم دولتها همیشه به چاپ پول به چشم راحتترین راه برای افزایش درآمد نگاه میکردند. هزینههای سرسامآور جنگ باعث شد بانکهای مرکزی اروپا خیلی سریع مبادله ارزهاشون با طلا را متوقف کنند و شروع کنند به چاپ بیرویه پول. نتیجهش هم این شد که بعد از جنگ، پول کشورهای اروپایی به شدت بیارزش شد.
مثلاً پوند بریتانیا که همیشه معادل حدودا ۴ دلار و ۸۶ سنت بود، به ۳ دلار و ۵۰ سنت سقوط کرد. اینجا راه حل درست این بود که بریتانیا واقعیت را قبول کنه، اما به جاش لجبازی کرد و سعی کرد ارزش پوند را به زور و با دستور به همون قدرت قبل از جنگ برگردونه. نتیجه این تصمیم دستوری و دستکاریهای بعدش شد یه بیثباتی وحشتناک تو اقتصاد جهانی که در نهایت جرقه بحرانهای مالی دهههای ۲۰ و ۳۰ میلادی رو زد؛ همون دورانی که بهش میگیم رکود بزرگ.
وسط این بحران، در دهه ۳۰ تو آمریکا، رئیسجمهور فرانکلین روزولت برای اینکه اقتصاد فلجشده را نجات بده، شروع کرد به بزرگ کردن دولت و راه انداختن پروژههای دولتی. خب دولت که خودش پولی نداره، تو دوران رکود هم که نمیشه از مردم بیپول مالیات گرفت. پس چاره چی بود؟ استفاده از همون ابزار جادویی: چاپ پول توسط فدرال رزرو.
اما برای اینکه فدرال رزرو بتونه پول بیشتری چاپ کنه، نیاز به طلای بیشتری تو خزانهش هم داشت. پس روزولت در سال ۱۹۳۳ یه کار عجیب و ترسناک کرد. روزولت فرمانی را امضاء کرد به اسم فرمان اجرایی ۶۱۰۲. بر اساس این فرمان از فردا، فردای روزی که فرمان ابلاغ شد، نگهداری طلا برای مردم عادی آمریکا غیرقانونی میشد. مردم مجبور شدند تمام سکهها و شمشهای طلای شخصیشون را تحویل دولت بدن و در ازاش همون کاغذهای دلار را بگیرن. این بزرگترین و بیسابقهترین انتقال ثروت از جیب مردم به خزانه دولت در تاریخ آمریکا بود.
سالها گذشت تا رسیدیم به پایان جنگ جهانی دوم. اروپا ویران شده بود و آمریکا که حالا هم برنده جنگ بود و هم خزانهش پر از طلاهای مصادرهشده مردم بود، نمایندگان کشورهای بزرگ را تو منطقهای به اسم برتون وودز دور هم جمع کرد. اونجا یه قانون جدید و یه استاندارد طلای دستکاریشده تصویب کردند. قرار شد از این به بعد، فقط دلار آمریکا به طلا وصل باشه و بقیه پولهای دنیا مثل پوند و فرانک، به جای طلا به دلار آمریکا وصل بشن. و ضمناً دیگه مردم عادی هم حق نداشتند دلارهایشان را به طلا تبدیل کنند؛ این حق فقط و فقط مخصوص دولتها و بانکهای مرکزی برای مبادلات بینالمللی بود. این سیستم برتون وودز به دولت آمریکا یه قدرت افسانهای داد تا با خیال راحت برای هزینههای نظامی و جنگهایی مثل ویتنام، پول بدون پشتوانه چاپ کنه.
اما اواخر دهه ۶۰ میلادی کشورهای دیگه متوجه شدند که چه کلاهی سرشون رفته و با نگرانی رفتند در خونه آمریکا تا دلارهای کاغذیشون را پس بدن و طلاهاشون را پس بگیرن. و واکنش آمریکا چی بود؟ تو سال ۱۹۷۱ رئیسجمهور ریچارد نیکسون در یه اقدام شوکهکننده، ارتباط دلار با طلا را برای همیشه قطع شده اعلام کرد. و حالا، بیش از نیم قرنه که دولتهای جهان دارن یه آزمایش رادیکال و به شدت خطرناک انجام میدن. یعنی استفاده از ارزهایی که هیچ پشتوانهای ندارن جز اعتبار بانکی که اونها رو چاپ کرده. مهمترین مسئله اقتصادی در دنیای امروز، درک پیامدهای این سیستم پولی مدرنه.
وقتی آخرین رشته ارتباط دلار با طلا پاره شد، برای یه شهروند عادی تو زندگی روزمرهش ظاهراً اتفاق خاصی نیفتاد. ظاهر اسکناس دلار همون دلار بود، اما در سطح کلان، یه زلزله ویرانگر رخ داده بود. با فروپاشی سیستم برتون وودز ما وارد عصر جدیدی شدیم. عصری که تو اون دلار آمریکا بدون اینکه حتی یک گرم طلا پشتوانهش باشه، شد ارباب بیمنازع اقتصاد جهان. حالا بقیه دولتها که پولشون دیگه نه به طلا وصل بود و نه قدرت و هژمونی دلار را داشت، باید یه جوری به تیکه کاغذهای چاپشدهشون اعتبار میدادند.
خیلیهاشون رفتن سراغ همون ترفند کثیف قدیمی: چاپ بیرویه پول برای پوشش دادن بیکفایتی دولت. نمونه کلاسیکش کشور زیمبابوهست. کار سیاستهای فاجعهبار دولت زیمبابوه به جایی رسید که مردم برای خریدن چند تا دونه نون مجبور بودند با اسکناسهای ۱۰۰ تریلیون دلاری برن خرید. یه سری کشورهای دیگه هم برای فرار از این وضعیت اومدن پولشون را به دلار آمریکا گره زدن، که این یعنی عملاً کنترل اقتصادشون را دودستی تقدیم کردند به فدرال رزرو آمریکا. اروپاییها هم از اون طرف دور هم جمع شدن و یه پول واحد ساختن به اسم یورو تا حداقل هیچ دولت اروپایی نتونه به تنهایی از دستگاه چاپ پول سوءاستفاده کنه.
اما نکته اینه که در نهایت یه اتفاق خیلی تلخ افتاد. سیستم پولی جهان از استانداردی که بر پایه یه دارایی واقعی و فیزیکی و محدود مثل طلا بود، تبدیل شد به سیستمی که فقط و فقط با سلیقه و حدس و گمان و دستور چند تا کارشناس و بوروکرات دولتی اداره میشد. به این سیستم کنایتاً میگن استاندارد نخبگان، استاندارد PhD. یعنی اقتصاد میلیاردها انسان افتاد دست چند نفر آدم کتوشلواری تو بانکهای مرکزی.
حالا به نظرتون برنده اصلی این سیستم چاپ پول کیه؟ خب، معلومه: دولتها. تورم در واقع راحتترین و بیسروصداترین و نامرئیترین مالیاتیه که دولتها از جیب ما برمیدارند تا خرج پروژهها و بدهیهای خودشان کنند. تا زمانی که اختیار پول دست سیاستمدارها باشه، اونا همیشه انگیزه دارند که حجم پول را به ضرر قدرت خرید مردم بالا ببرند. و این حرفها الان دیگه فقط تئوری نیست؛ نتیجه این کار در دهههای گذشته الان دیگه کاملاً مشخصه: بحرانهای اقتصادی بزرگتر و عمیقتر و جهانیتر. از تورمهای وحشتناک دهه ۷۰ میلادی گرفته تا بحران مالی کمرشکن سال ۲۰۰۸. همه این رونق و رکودهای سینوسی، نتیجه تزریق پول و اعتباریه که پشتش هیچ ثروت واقعی وجود نداره. وقتی پولو از طلا جدا کردن، بانکهای مرکزی چنان هیولایی از نقدینگی و بدهی خلق کردند که تو کل تاریخ بشر بیسابقهست.
یه آمار تکوندهنده بهتون بدم. از سال ۱۷۹۲ تا سال ۱۹۳۲، یعنی برای بیش از ۱۰۰ سال، قیمت هر اونس طلا تقریباً روی ۲۰ دلار ثابت بود. اما از روزی که پایه طلای دلار حذف شد، قیمت همون یک اونس طلا امروز حوالی ۴۰۰۰ دلاره و حتی ۵۰۰۰ دلار را هم دیده. و توجه داشته باشید که این طلا نیست که گرون شده، این پول کاغذی توی جیب ماست که روز به روز داره بیارزشتر میشه و قدرت خریدش را از دست میده. اما آیا ما محکومیم که تا ابد تو این سیستم پولی سیاستزده بمونیم؟
معمولاً وقتی کلمه تورم را میشنویم، اولین چیزی که به ذهنمون میاد، گرون شدن قیمت گوشت و شیر و تخممرغ و ماشینه. اما پیامدهای سیاسیشدن پول خیلی خیلی وحشتناکتر از چیزیه که موقع کارت کشیدن تو فروشگاه میبینیم. پول فقط یه ابزار برای شمارش نیست، پول شاهرگ حیاتیِ اقتصاده. وقتی دولتها این شاهرگ را برای اهداف سیاسی دستکاری میکنند، اتفاقاتی میفته که شاید خیلیها هیچوقت متوجهش نشن. توی یه محیط تورمی، همیشه یه عده دارن از جیب یه عده دیگه ثروتمند میشن. همیشه یه عده برنده مطلقن و یه عده بازنده مطلق. همونطور که قبلاً هم اشاره کردم، خیلی از چیزایی که ما امروز به عنوان مشکلات سرمایهداری یا کاپیتالیسم بهشون فحش میدیم، در واقع ربطی به بازار آزاد ندارن؛ ریشهشون برمیگرده به همین دولتیشدن پول.
خب اولین برنده این بازی، خود دولته. چون میتونه بدون اینکه مالیات مستقیم بگیره و صدای همه در بیاد، با چاپ پول منابعش رو چند برابر کنه. به خاطر همینه که هر چی کنترل دولت روی پول بیشتر شد، پروژههای عجیب و غریب دولتی و جنگهای خارجی هم بیشتر شد. اما برنده دوم کیه؟ خب، بانکهای بزرگ. همون بازوهای اجرایی بانک مرکزی. سال ۲۰۰۸ بانکهای بزرگ با طمعکاریشون اقتصاد دنیا را به خاک سیاه نشوندن، اما فدرال رزرو اومد و با همون پولای چاپشده نجاتشون داد، اونم دقیقاً از جیب تمام مردمی که دلار تو دستشون بود.
اما برندهها فقط محدود به دولت و بانکها نیستند. تو اقتصاد یه قانون بیرحمانه وجود داره که اصطلاحاً بهش میگن اثر کانتیلون. هر کسی که به دستگاه چاپ پول نزدیکتر باشه، سود بیشتری میبره. مثلاً اگه بانک مرکزی تصمیم بگیره پولهای چاپشده را بریزه تو صنعت تکنولوژی، یه دفعه میبینیم که شرکتهایی که حتی یک دلار هم سودآوری واقعی ندارند، رشدهای نجومی میکنند. چرا؟ چون به وامهای تقریباً مفت فدرال رزرو دسترسی دارند. از اون طرف وقتی یه صنعت با پول سیاسی باد میشه، صنایع دیگه و اقتصاد واقعی کلاً نابود میشه. مثلاً در دهه ۲۰۰۰، پولهای مفت فدرال رزرو ریخت تو بازار مسکن و یه حباب بزرگ ساخت. کارگرها و سرمایهها از بخش تولید کشیده شدند به سمت ساختوساز و آخرش چی شد؟ حباب ترکید و یه بحران جهانی به وجود اومد.
پس یادتون باشه، برای فهم درست اقتصاد، نباید فقط به نتایج آشکار نگاه کنیم، بلکه باید نتایج پنهان و اون صنایع نابودشده را هم ببینیم. اما شاید خطرناکترین و نامرئیترین پیامد این سیستم پولی، پیامدهای فرهنگی اون باشه. وقتی بانک مرکزی نرخ بهره را میکشه پایین و پول را بیارزش میکنه، در واقع داره با روانشناسی جامعه بازی میکنه. چطوری؟ با این کار اونا دارن یه چیزی به اسم ترجیح زمانی جامعه را تغییر میدن. یعنی به مردم سیگنال میدن که پسانداز کردن حماقته، همین الان برو پولتو خرج کن یا بنداز تو بازارهای پرریسک، وگرنه ارزشش پودر میشه. از سال ۲۰۰۸ به بعد مردم دیدن که اگه پولشونو تو بانک نگه دارن، با تورم نابود میشه. پس مجبور شدند برای حفظ ارزش داراییشون، برن تو بازار سهام و داراییهای پرریسک. این سیاستها باعث شد که اقتصاد از حالت تولید کالا و خدمات واقعی، تبدیل بشه به یه کازینوی بزرگ؛ پدیدهای که بهش میگیم مالیسازی. تو این کازینو، دلالهای مالی و بزرگان وال استریت سودهای نجومی بردن، در حالی که قدرت خرید کارگر بیچاره روز به روز کمتر شد. خیلیها امروز از نابرابری و اختلاف طبقاتی شاکیان، اما کمتر کسی میدونه که ریشه این اختلاف دقیقاً کجاست.
یه آمار تلخ دیگه بهتون بدم. از سال ۱۹۷۱ که نیکسون ارتباط دلار با طلا را قطع کرد تا امروز، هیچ گروهی به اندازه اون یک درصد ثروتمند جامعه سود نبرده. چرا؟ چون کنترل کامل پول از دست بازار آزاد خارج شد و افتاد دست بوروکراتهای دولتی.
خب الان به نظرتون با شنیدن همه چیزایی که تا الان گفتیم پیش خودتون فکر کنید که ما برای همیشه تو این سیستم گیر افتادیم، اما طبیعت انسان اینطوریه که همیشه یه راه فرار پیدا میکنه. درست در تاریکترین روزهای بحران مالی سال ۲۰۰۸، یعنی دقیقاً همون روزایی که بانکهای وال استریت داشتند با پولهای مالیات مردم نجات پیدا میکردند، یه اتفاق تاریخی افتاد. یه فرد یا گروه ناشناس به اسم ساتوشی ناکاموتو، یه مقاله یا اصطلاحاً وایت پیپر ۹ صفحهای منتشر کرد و موجودی را به دنیا معرفی کرد به اسم بیتکوین. یه پول الکترونیکی کاملاً خصوصی که هیچ رئیس و مدیرعاملی نداشت. ناکاموتو بیتکوین را دقیقاً شبیه استاندارد طلای قدیمی طراحی کرد. باید با ریاضیات سخت استخراج میشد، مقدارش محدود بود و مهمتر از همه، هیچ دولتی نمیتونست اون رو از هیچ چاپ کنه. ناکاموتو صراحتاً تو پیامهاش گفت که این سیستم واکنشیه به سوءاستفاده بانکهای مرکزی و وال استریت.
مردم اول این سیستم جدید را جدی نمیگرفتن، اما سال ۲۰۱۰ یه نفر برای خریدن دو تا پیتزا ۱۰ هزار بیتکوین پرداخت کرد. اون روز ارزش اون پیتزاها کلا ۴۱ دلار بود، اما امروز همون مقدار بیتکوین صدها میلیون دلار میارزه. این رشد وحشتناک بدون هیچ حمایت دولتی اتفاق افتاد. یعنی یه پول خصوصی، فقط و فقط بر اساس اعتماد و انتخاب آزادانه بازار تونست سیستم پول سیاسیشده را به چالش بکشه. جالبه بدونید که الان بیاعتمادی به دلار بدون پشتوانه به جایی رسیده که حتی ایالتهایی مثل تگزاس از ترس تورم فدرال رزرو، بانک طلای خودشون را تاسیس کردند و دارن قوانین را به نفع استفاده از طلا و نقره تغییر میدن.
اما اگه فکر کردید که دولتها و بانکهای مرکزی میشینن و تماشا میکنند که کنترل پول از دستشون خارج بشه، سخت در اشتباهید. هر چی دولتها بیشتر زیر بار بدهی میرن، مالیاتهای بیشتری را باید صرف پرداخت سود این بدهیها کنند. برای همین، الان دارن با تمام قوا به پولهای خصوصی که نمیتونن کنترلشون کنند، حمله میکنند. یکی از ابزارهای جدیدشون برای این حمله، ساختن یه سیستم کنترل جدید به اسم ارز دیجیتال بانک مرکزیه؛ همون CBDC که شاید اسمشو شنیده باشید. چین را مثلاً ببینید؛ بیتکوین را ممنوع کرد اما ارز دیجیتال دولتی خودش را آورد تا بتونه تکتک تراکنشهای شهروندانش را ردیابی کنه. حتی خیلی از بانکهای مرکزی دارن علناً درباره ممنوع کردن کامل پول نقد حرف میزنند. چرا؟ چون اسکناس به شما اجازه میده حریم خصوصی داشته باشید. اگه مجبور بشید از ارز دیجیتال دولتی استفاده کنید، بانک مرکزی یه قدرت مطلق پیدا میکنه که با زدن یه دکمه، دسترسی شما را به حق حیات و داراییتون قطع کنه. این سیستم خب برای صاحبان قدرت یه رویای شیرینه و برای من و شما، یک کابوس تمامعیار.
از اون طرف حتی نهادهای قدرتمند گلوبالیست و متمرکز بینالمللی مثل بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول هم رویای ساختن یک ارز واحد جهانی را دارند تا کل سیستم را یکپارچه کنند. یادتونه گفتیم تو سال ۱۹۳۳ دولت آمریکا طلای شهروندهاش را مصادره کرد؟ اصلاً بعید نیست که در آینده شاید حتی نزدیک، دوباره تلاش کنند تا داراییهای مستقلی مثل بیتکوین یا حتی طلا را به بهانههای مختلف مصادره یا محدود کنند. به همین خاطر هم هست که هر کسی که به آزادی خودش اهمیت میده و میخواد جلوی این سوءاستفاده از قدرت بایسته، باید امروز این سوال بنیادین را از خودش بپرسه که حکومت با پول ما چیکار کرده؟
پاسخ به این سوال، تازه شروع بیداری ماست. چون پول فقط یه مشت کاغذ یا عدد توی حساب بانکی نیست، پول معادل زمان، انرژی و تکههایی از عمر ماست که برای به دست آوردنش صرف کردیم. وقتی میذاریم یک سیستم متمرکز بدون اجازه ارزش این پول رو کم کنه، در واقع داریم اجازه میدیم بخشهایی از آزادی و عمرمون را مصادره کنه. پس بیدار شدن تو این مسیر صرفاً یه بحث اقتصادی نیست، بلکه محافظت از خود زندگیه.
ممنون که تا پایان این اپیزود با من همراه بودید.
اگه این روایت براتون ارزشی خلق کرد، پادکست پادیا را در اپلیکیشنهای پادگیر سابسکرایب کنید و صدای ما را به گوش بقیه هم برسونید. تا اپیزود بعدی، خدانگهدار.