
بمب، صلح، دروغ
در قسمت چهارم از فصل دوم پادیا، که فضایی قدری متفاوت نسبت به قسمتهای قبل دارد، به تحلیل یکی از بحثبرانگیزترین رویدادهای تاریخ مدرن میپردازیم: بمباران اتمی هیروشیما. در این قسمت سعی میکنیم با کنار زدن پردۀ روایتهای رسمی و با رویکردی ساختاری، مکانیسمهای تصمیمگیری دولت ایالات متحده، اهداف ژئوپلیتیک و نحوه توجیه این رویداد را واکاوی کنیم.
محورهای تحلیلی این قسمت:
- ادعای ضرورت نظامی: بررسی اسناد تاریخی و نظرات فرماندهان ارشد ارتش آمریکا درباره وضعیت نظامی ژاپن پیش از استفاده از بمب اتم.
- دیپلماسی اتمی: تحلیل نقش هری ترومن و جیمز برنز در استفاده از سلاح هستهای به عنوان اهرم فشار دیپلماتیک برای شکلدهی به نظم جهانی و کنترل شوروی.
- هزینههای انسانی: بررسی ابعاد فاجعه بر اساس مستندات پزشکی و روایتهای ثبتشده از بازماندگان.
- مهندسی افکار عمومی: واکاوی نقش هالیوود و دولت در سانسور اطلاعات، تحریف واقعیت و ساخت توجیه اخلاقی برای استفاده از سلاح اتمی.
منابع اصلی استفاده شده در این قسمت:
- کتاب «هیروشیما» نوشتهی جان هرسی
- کتاب «تصمیم به استفاده از بمب اتمی» نوشتهی گار آلپروویتز
- کتاب «جنگ سرد هالیوود» نوشتهی تونی شا
- مجموعهمقالهی «بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی» گردآوریشده توسط سیلویا انگدال
۱. مقدمه؛ عبور از روایتهای سادهانگارانه رسمی
تو این پرونده دوربین رو میچرخونیم سمت یکی از تاریکترین و بحثبرانگیزترین نقاط تاریخ مدرن. میخواییم بریم سراغ لحظهای که چهره جنگ و صلح رو برای همیشه تغییر داد. بمباران اتمی هیروشیما چطور چنین تصمیم سنگینی، تصمیمی که سرنوشت هزاران انسان و حتی بلکه جهان رو تغییر داد واقعاً گرفته شد؟ چه جریانهایی در پس اون قرار داشت؟ میخواییم این واقعۀ پیچیدۀ تاریخی رو فراتر از روایتهای سادهای که ممکنه تو کتابها یا رسانهها دیده باشیم لایه لایه باز کنیم.
دنبال اینیم که بفهمیم چه انگیزههای سیاسی پیچیدهای پشت تصمیم به استفاده از بمب اتمی وجود داشت، چه بحثهای اخلاقی اون زمان درگرفته بود، واقعا چه بلایی سر مردم روی زمین اومد و، از همه شاید مهمتر، چطور روایتی که بعد از جنگ ساخته شد، به ویژه توسط هالیوود، تونست افکار عمومی رو شکل بده و فاجعه رو یه جورایی توجیه کنه.
سه تا کتاب مهم منابع اصلی من برای تهیه این قسمت هستن. اولی کتاب هیروشیما نوشته یه جان هرسیه که یه روایت عمیق و انسانی و البته دردناک از بمباران هیروشیماست. در واقع زندگی شش بازمانده این فاجعه رو با جزئیات روایت میکنه دوم کتاب تصمیم به استفاده از بمب اتمی The Decision to Use the Atomic Bomb اثر آقای گار آلپروویتز است که یه تحلیل دقیق از تصمیمات سیاسی پشت پرده استفاده از بمب ارائه میده با استفاده از اسناد محرمانه نشون میده که شاید استفاده از این بمب توسط امریکا خیلی هم ربطی به شکست دادن ژاپن نداشته که خب در وهله اول ممکنه ادعای عجیبی به نظر برسه که بهش میرسیم و سوم هم کتاب جنگ سرد هالیوود (Hollywood’s Cold War) نوشته ی آقای تونی شاو که بررسی میکنه چطور هالیوود با هدایت دولت امریکا روایت رسمی استفاده از بمب رو ساخت و واقعیتهای هیروشیما رو سعی کرد پشت پردۀ سانسور پنهان کنه. البته در کنار اینها یه مجموعه مقاله خیلی خوب هم هست با عنوان بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی که توسط خانوم سیلویا انگدال جمع آوری شده.
با این مقدمه بریم سراغ اصل ماجرا.
از تابستون ۱۹۴۵ شروع میکنیم. روزهایی که شعلههای جنگ جهانی دوم کمکم داشت خاموش میشد، اما هنوز آخرین - و بعدا فهمیدیم که شاید خطرناکترین - پردهاش باقی مونده بود. توی اون دوران، یه عبارت مدام از دهان فرماندهها، رئیسجمهور، ژنرالها و حتی رادیوهای رسمی آمریکا بیرون میاومد: «تسلیم بدون قید و شرط». منظور از این عبارت ساده هم یه چیز خیلی صریح بود: طرف مقابل، یعنی ژاپن، باید بدون هیچ شرط و مذاکرهای، تمام سلاحهاش رو زمین بذاره، حکومت نظامیش رو تسلیم کنه، و هر چی متفقین میگن، مو به مو اجرا کنه؛ نه حق چونهزدن داشته باشه، نه تضمینی بخواد ... حتی تضمین حفظ امپراتورش رو. در واقع، قرار نبود اجازه بدن جنگ یه جورایی مثلا محترمانه پایان پیدا کنه. و همین هم شد یکی از نقاط اصلی تنش: چون برای امپراتوری ژاپن، این مدل تسلیم فقط تحقیر مطلق بود که نمیتونستن بپذیرن ... و بهش بعدا برمیگردیم
اما چیزی که خیلی عجیبه، اینه که خیلی از فرماندهان ارشد ارتش آمریکا معتقد بودن ژاپن حتی قبل از استفاده از بمب اتمی هم آمادۀ تسلیم بوده. یکی از اونها دریاسالار ویلیام دی. لیهی بود، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا و اتفاقا مشاور ارشد رئیسجمهور ترومن بود. یعنی یکی از بلندپایهترین چهرهها در ساختار نظامی اون زمان صریحا گفته بود که ژاپن، تابستون سال ۱۹۴۵، عملاً شکست خورده بود و آمادۀ تسلیم بود.
عین جملاتش هم این بود: «استفاده از این سلاح وحشیانه در هیروشیما و ناگازاکی، هیچ کمکی به جنگ ما علیه ژاپن نکرد. ژاپنیها از پیش شکست خورده و آمادۀ تسلیم بودن.»
دقت کنید میگه "هیچ کمکی نکرد" ... بعد ادامه میده:
«وقتی ما اولین کسانی بودیم که این سلاح رو به کار گرفتیم، در واقع همون استاندارد اخلاقیای رو پذیرفتیم که بَربَرهای قرون وسطا داشتن. به من هیچوقت یاد ندادن اینطوری بجنگم… و جنگ رو نمیشه با کشتن زنها و بچهها برد.»
و جالب اینجاست که لیهی تنها کسی نبود که اینطوری فکر میکرد.
مثلا فرماندهی کل ناوگان آمریکا. رئیس عملیات نیروی دریایی. ارنست جی. کینگ
اون هم خیلی روشن موضع گرفت. گفت که:
«من از بمب اتمی و از هیچ بخشی از اون خوشم نیومد.»
این هم خب نسبتا صریح موضعش رو گفت.
بعد میرسیم به آقای کرتِس لیمِی… فرماندۀ نیروی هوایی ارتش آمریکا در جبههی اقیانوس آرام. این لیمی معمار حملات بمبافکنهای B-29 با بمبهای آتشزا به شهرهایی مثل توکیو بود. که در یک شب مثلا حدود ۱۰۰ هزار نفر در اثرش کشته شدن — که حتی بعضیها میگن این حمله، از نظر شدت تلفات انسانی، از هیروشیما بدتر بود.
یه جملهی معروفی هم داره که
«اگه جنگ رو ببازیم، ما رو بهعنوان جنایتکار جنگی محاکمه میکنن.»
بعدها که دوران جنگ سرد شد، این آقا عضو ستاد نیروی هوایی شد و حامی حملهی پیشدستانهی اتمی به شوروی هم بود.
و حتی در کارزار ریاستجمهوری ۱۹۶۸، معاون جورج والاس شد — که خودش یه سیاستمدار بود که مواضع نژادپرستانه و افراطی زیادی داشت.
یه شخصیتی هم هست تو فیلم نسبتا معروف کوبریک Dr. Strangelove ژنرال Jack D. Ripper که تا حدی از لیمی همین الهام گرفته شده شخصیتش.
اینا رو همه رو گفتم تا بگم حتی چنین آدم تندی تو یه کنفرانس خبری سال 1945 _ سپتامبر ۱۹۴۵ _ یعنی بلافاصله بعد از جنگ، خیلی صاف و پوستکنده گفت:
«جنگ تا دو هفتهی دیگه خودش تموم میشد… نه نیازی به دخالت روسها بود، نه به بمب اتمی. اصلاً بمب اتمی هیچ ربطی به پایان جنگ نداشت.» اینا عین جملاتش بود و این "هیچ ربطی نداشت." از فرماندهی اصلی جبههی هوایی با اون توصیفاتی که گفتم، خب ... میشه گفت یه حرف عادی نیست.
نفر بعدی، ژنرال جورج کِنی بود ... که فرماندهی نیروهای هوایی متفقین رو زیر نظر مکآرتور بهعهده داشت.
اون هم ... سالها بعد البته ، سال ۱۹۶۹، گفت که « بهنظرم ما ژاپنیها رو به هر حال شکست داده بودیم.
اونا احتمالاً یکی دو هفته دیگه --- حالا کمی زودتر یا دیرتر، تسلیم میشدن.»
و تازه فقط نظرات فرماندهان هم نبود.
حتی تحلیل رسمی دولت آمریکا بعد از جنگ – تحت عنوان ـ U.S. Strategic Bombing Survey ـ هم به همین نتیجه رسید.
تحقیقات دقیق و رسمی، توسط خود دولت ایالات متحده، بعد از جنگ نشون داد که: ژاپن تا اول نوامبر ۱۹۴۵، حتی بدون حمله زمینی یا استفاده از بمب اتمی، خودش تسلیم میشد. که خب در تضاد با اون روایت عمومیای بود که سالها بین مردم جا افتاده بود: که بمب اتمی تنها راه سریع برای پایان دادن به جنگ و جلوگیری از تلفاتِ سنگین حملهی زمینی بود.
... پس تا ایجا میبینیم که فرماندهان ارشد نظامی، و حتی تحلیلهای رسمیِ خودِ دولت آمریکا برداشتشون این بوده که "ضرورت نظامیِ" استفاده از بمب اتمی، دستکم محل تردید جدی بوده. البته خب بحث کاربرد سیاسی داستان دیگهایه که بهش میرسیم ولی از منظر صرفا نظامی، حداقل اون اجماعِ معروف اصلاً وجود نداشته.
یه اشارهای کردم اگه یادتون باشه به حملات بمبافکنهای B-29 به توکیو که تو یه شب 100هزار کشته داد. اینو میخوام یه کم بیشتر بازش کنم. چون مهمه: چرا مهمه؟ چون شاید بشه گفت بمبارون اتمی هیروشیما و ناگُازاکی نقطهی اوج خشونت آمریکا تو جنگ نبوده. اگه یه کم برگردیم عقب میبینیم که توکیو، پایتخت ژاپن، خیلی قبلتر از بمب اتمی، عملاً نابود شده بود.
ماجرا از شب نهم به دهم مارس ۱۹۴۵ شروع شد.
اون شب، آمریکا یه حملهی هوایی وحشتناک به توکیو انجام داد.
حدود ۳۰۰ فروند بمبافکن B-29، چیزی حدود ۱۷۰۰ تُن بمب آتشزا روی شهر ریختن.
بخش زیادی از شهر در آتیش سوخت.
طبق آمار رسمی، حدود ۱۰۰ هزار نفر کشته شدن.
حدود ۴۰ کیلومتر مربع از شهر از بین رفت و نزدیک به یکچهارم ساختمانهای توکیو نابود شد.
تخمین میزنن که حدود یک میلیون نفر خونههاشون رو از دست دادن.
و این فقط یکی از حملهها بود.
حدود دو ماه بعد، یعنی در ۲۳ مه، یه حملهی دیگه اتفاق افتاد که از نظر مقیاس، بزرگترین حملهی هوایی کل جنگ در جبههی اقیانوس آرام حساب میشه.
اینبار، ۵۲۰ فروند بمبافکن B-29 سوپرفورترس، حدود ۴۵۰۰ تن بمب آتشزا روی مناطقی از توکیو ریختن.
قدرت انفجارها به حدی بود که باعث بهوجود اومدن طوفانهای آتشین شد — بادهایی با فشار بالا که شعلهها رو با خودشون میبردن و همهجا رو میسوزوندن.
تو این حمله، مرکز تجاری شهر، ایستگاه راهآهن، و منطقهی تفریحی گینزا، تقریباً نابود شدن.
دو روز بعد، یعنی ۲۵ مه، موج بعدی حملهها شروع شد.
بمبافکنهای گروه ۵۰۲، حدود ۴۰۰۰ تن مواد منفجره دیگه روی شهر ریختن.
در مجموع، فقط توی همین دو حملهی آخر، حدود ۱۵۰ کیلومتر مربع از شهر ویران شد.
اما اگه بخوای بدونی فاجعهبارترین حمله کی بوده، همون شب اول بود، همون ۹ مارس.
چون اون شب، آمریکا از ناپالم، فسفر، و منیزیوم هم استفاده کرد — موادی که مخصوص ایجاد آتشهای کنترلنشده بودن.
دمای سطح زمین توی بعضی مناطق تا ۲۰۰۰ درجهی سانتیگراد بالا رفت.
مردم واقعاً وسط شعلهها ذوب میشدن.
خیابونها پر از جنازه، دود، و فریاد شده بود.
بعد از اون شب، تا پایان ماه مه، چند حملهی هوایی دیگه هم به توکیو انجام شد، و در نهایت، چیزی حدود نیمی از پایتخت ژاپن نابود شد.
اینجا باید یه لحظه مکث کرد.
ما معمولاً وقتی از بمب اتمی صحبت میکنیم، فکر میکنیم اون دو بمب، نقطهی اوج جنگ بودن.
در حالیکه واقعیت اینه که تا قبل از اون هم، صدها هزار نفر در توکیو، در آتش، در دود، و در سکوت، از بین رفته بودن.
هیروشیما و ناکازاکی، ادامهی یه فاجعه بودن — نه آغازش.
خب برگردیم به بمب اتمی. رسیدیم به اینجا که اکثر مقامات بلندپایه نظامی معتقد بودن که ژاپن اصلا قبل از ماجرای هیروشیما عملا شکست خورده بود و استفاده از بمب اتمی ضرورت نداشت و ماجرای اون بمبارانهای وحشتناک غیر اتمی توکیو رو هم مرور کردیم.
حالا اینجا قاعدتا یک سؤال مهم باید پیش بیاد:
وقتی تا این حد بین فرماندهها اجماع بوده که ژاپن شکست خورده، پس چرا تسلیم نمیشد؟ گره قضیه کجا بود؟
چرا همچنان جنگ ادامه داشت؟
بهنظر میرسه که همه چیز برمیگرده به اون عبارت ساده ولی پیچیدهای که اول بحث هم بهش اشاره کردم:
تسلیم بیقید و شرط.
این سیاستی که بود روزولت از زمان کنفرانس کازابلانکا، یعنی از سال ۱۹۴۳ _ دو سال قبل _ اعلام کرد. ژانویه 1943 در شمال آفریقا روزولت و چرچیل و با هم نشسته بودن تا مسیر جنگ رو توی نیمه دومش تعیین کنن. اونجا روزولت اعلام کرد که ما فقط و فقط یک چیز میخوایم. تسلیم بی قید و شرط. نه صلح نه مذاکره نه چانهزنی و ... فقط تسلیم کامل. البته اون زما ناین ایده برای شکست کامل آلمان – آلمان نازی – مطرح شد ولی بعتر خب سایه ش روی ژاپن هم افتاد و همین هم شد یکی از گرههای اصلی ماجرا ...
این موضعگیری بود که ژاپن رو در موقعیتی واقعاً دشوار قرار داد.
رسانههای رسمی ژاپن میگفتن که اگر تسلیم بشیم، همهچیز نابود میشه. و خب این ترس به مردم منتقل میشد طبیعتا. البته در ژاپن مسئله فقط تسلیم نظامی نبود. چیزهای عمیقتری در جریان بود ... مسائل فرهنگی. شاید حتی بشه گفت روحی–معنوی. یکی از چیزهایی که خیلی برای ژاپنیها اهمیت داشت، شخص امپراتورشون بود؛ امپراتور هیروهیتو. که برای اکثر از ژاپنیها، جنبهی الهی داشت. البته الهی نه به معنایی که ما معمولا تو ذهنمون میاد احتمالا ... یه جورایی نماد نماد هویت ملی ... وحدت ملی و تداوم تاریخی کشورشون بود.
حالا آمریکاییها وقتی میگفتن "تسلیم بیقید و شرط"، چیزی که تو ذهن ژاپنیها میومد این بود که بیقید شرط یعنی تضمینی برای حفظ امپراتور هم وجود نداره. ممکن بود کنار گذاشته بشه، یا بدتر، بهعنوان جنایتکار جنگی محاکمه بشه.
این خب چیزی بود که برای ژاپنیها غیرقابل تصور بود. و همین دلیلی بود که که جنگ رو تا آخرین نفس ادامه بدن.
نشونههاش رو میتونیم تو تمام نبردها و عملیاتهای جزیرهای ببینیم؛ جاهایی مثل آیووجیما یا اوکیناوا، که سربازهای ژاپنی حتی وقتی دیگه هیچ شانسی برای پیروزی نبود، باز هم تا آخرین نفر میجنگیدن. برای خیلی از اونها تسلیمشدنفقط حتی ننگ هم نبود، بلکه خیانت به امپراتوری محسوب میشد. ترجیح میدادن با نارنجک یا حتی پرت کردن خودشون از صخرهها خودکشی کنن تا اینکه به زندگی بدون امپراتور یا با امپراتوری تحقیرشده ادامه بدن. و خب ... از همینجا هم میشه فهمید که مثلا آمریکا کافی بود یک تضمینی برای حفظ امپراتور یا حداقل حفظ جان امپراتور میداد. ولی خب دیگه سیاستشون – سیاست تصمیمگران اصلی حداقل در اون زمان --- تسلیم بیقید و شرط و بدون هیچ تضمینی بود.
حالا اما با وجود همهی اینها، اسنادی وجود داره که نشون میده ژاپن در تلاش بود راهی برای پایان جنگ پیدا کنه.
اونها دنبال راههای دیپلماتیک بودن… شاید از طریق اتحاد جماهیر شوروی. اون موقع، شوروی هنوز با ژاپن وارد جنگ نشده بود. یعنی تا هشتم اوت بیطرف بود.
و ما الان اطلاعاتی داریم که اون موقع به صورت مخفیانه رهگیری شده بودن:
یک سری گزارش رمزگشاییشدهای به اسم MAGIC. کدهای مخفی که اطلاعات دیپلماتیک و نظامی ژاپن رو در اختیار آمریکا میذاشتن. گزارشهای رمزگشاییشدهای که بعضا کاملاً محرمانه بودن.
مثلاً یکیشون، مربوط به ۱۳ جولای ۱۹۴۵، خیلی مهمه. که نشون میداد که خود امپراتور هیروهیتو شخصاً وارد ماجرا شده بود تا به جنگ پایان بده.
یعنی حتی در بالاترین سطوح تصمیمگیری در ژاپن، علامتهایی وجود داشت که: "ما حاضریم تسلیم بشیم، به شرطی که موقعیت امپراتور حفظ بشه."
خب، این اطلاعات باید اهمیت خیلی زیادی داشت دیگه ... و اتفاقاً یکی از افرادی که این موضوع رو بهشدت جدی گرفت، جوزف گرو بود — همون کسی که قائممقام وزیر خارجه آمریکا در اون زمان بود.
جوزف گرو سابقهی سفارت در ژاپن رو هم داشت و خوب ژاپنیها رو میشناخت.
او خیلی تلاش کرد که بالادستیهای خودش رو راضی کنه که شرایط تسلیم رو کمی تعدیل کنن.
مثلاً میگفت ما فقط کافیه یه بند اضافه کنیم که به ژاپن اجازه بده با حفظ سلطنت مشروطه تحت سلطنت امپراتور فعلی، تسلیم بشه.
بهنظرش، همین یه بند ساده میتونست پذیرش تسلیم رو برای ژاپن خیلی راحتتر کنه… و در نتیجه، جنگ خیلی زودتر تموم بشه.
شاید حتی تو ماههای می، ژوئن یا جولای…
و این خب یعنی نجات جان هزاران نفر، چه آمریکایی و چه ژاپنی — بدون نیاز به ادامهی نبرد یا استفاده از بمب اتمی.
اما... هری ترومن رئیس جمهور وقت آمریکا از این پیشنهاد استقبال نکرد.
البته یه تغییر کوچیک در موضع رسمی وجود داشت — مثلاً توی بیانیهی ۸ مه، یه تفاوت قائل شد بین "تسلیم بیقید و شرط" در حالت کلی، و تسلیم صرفِ نیروهای نظامی. یعنی یه جوری بیانیه رو مظرح کرد که که شاید بشه ازش این برداشت رو کرد که امپراتور میتونه بمونه؛ ولی صراحت کافی رو خب احتمالا نداشت
البته خیلی زود، تو اول ژوئن، دوباره برگشت به موضع سختگیرانهترش و همون اندک انعطاف هم کنار گذاشته شد.
و بهنظر میرسه که این چرخش، بهشدت تحت تأثیر جیمز برنز بوده — کسی که داشت وزیر خارجهی جدید میشد.
اینجا میرسیم به یکی از عناصر بسیار جالب در این ماجرا: چیزی که بعضیها بهش میگن «کارت روسیه».
این بخش، خیلی جالبه. چون دیدگاه آمریکا نسبت به ورود شوروی به جنگ با ژاپن، خیلی سریع و شدید تغییر کرد.
در ابتدا، آمریکا واقعاً میخواست شوروی وارد جنگ بشه. و این یه خواستهی جدی بود، مخصوصاً از طرف افراد بزرگی مثل ژنرال مکآرتور.
دلیلش هم مشخص بود: ارتش عظیم شوروی میتونست جلوی ارتش کوانتونگ در منچوری رو بگیره —
ارتش کوانتونگ بهنوعی ارتش زبده و نخبۀ ژاپن روی خشکی محسوب میشد.
درواقع، نگرانی اصلی این بود که اگر شوروی وارد جنگ با ژاپن نشه، اون ارتش قدرتمند کوانتونگ میتونه از منچوری به جزایر اصلی ژاپن منتقل بشه و از وطن دفاع کنه. و این یعنی هرگونه حملهی زمینی آمریکا، تبدیل میشد به حمام خون.
همین شد که ژنرال مکآرتور از همون دسامبر ۱۹۴۱ ــ یعنی تقریبا اوایل جنگ؛ سال دوم شروع جنگ؛ حدود چهارسال قبل از ماجراهایی که داریم تعریف می کنیم ــ اصرار میکرد که باید با تمام توان، شوروی رو وارد جنگ با ژاپن کنیم.
پس برای چند سال، شوروی در نگاه آمریکا، یه بازیگر کلیدی و حیاتی بود؛ اما ناگهان در اواسط آوریل ۱۹۴۵، یک چرخش رادیکال اتفاق افتاد.
برنامهریزان ستاد مشترک ارتش آمریکا ارزیابیهاشون رو بهروز کردن و به این نتیجه رسیدن که ورود شوروی دیگه ضروری نیست.
چرا این تغییر دیدگاه اتفاق افتاد؟ چون در اون مقطع، نیروی دریایی آمریکا عملاً کنترل کامل دریاها رو در دست گرفته بود. و این یعنی میتوست خطوط تدارکاتی و ارتباطی بین مستعمرات ژاپن در سرزمین اصلی آسیا _مثل چین و کره_ با خود ژاپن _یعنی جزایر اصلی مثل هونشو و کیوشو رو قطع کنه. اون ارتش کوانتوننگ هم که گفتیم، در منچوری مستقر بود که میشه شمال شرق چین امروزی. پس دیگه احتمال تقویت نیروهای مدافع داخل ژاپن توسط ارتش کوانتونگ، بسیار کم شده بود.
در کل محاسبات نظامی تغییر کرده بود. و با شرایط جدید دیگه لزومی به ورود شوروی نمیدیدن و میگفتن خودمون دیگه همهچی رو تحت کنترل داریم.
اینجاست که اون جیمز برنز وارد صحنه میشه — همون کسی که قرار بود وزیر خارجهی جدید بشه.
برنز در اون زمان توسط اطرافیانش به عنوان یک "باز تهاجمی" aggressive hawk توصیف میشد؛
یه سیاستمدار سرسخت.
نگاهش به بمب اتمی هم فقط به عنوان یه سلاح جنگی نبود … بلکه بهعنوان هفتتیر سیاسی بسیار قدرتمند بهش نگاه میکرد — دقیقاً با همین تعبیر: هفتتیر pistol
و هدفش هم ژاپن نبود … بلکه شوروی بود.
اون معتقد بود داشتن بمب اتمی میتونه شوروی رو در مذاکرات بعد از جنگ، مخصوصاً در موضوعات حساسی مثل اروپای شرقی و کشورهایی مثل لهستان، تحت فشار بذاره…
و «مدیریتپذیر»ترش کنه.
این دیدگاه، حالا دیگه همهچیز رو عوض میکرد.
اینجا میشه نتیجه گرفت که ماجرا، خیلی مربوط به شکست دادن ژاپن بود و بیشتر دربارهی شکلدادن به نظم جهانی بعد از جنگ بود. انگار چیزی که بعدا به عنوان جنگ سرد شروع شد در واقع حتی قبل از پایان جنگ گرم، شروع شده بود.
و شواهد زیادی هم هست که اینو تأیید میکنه. مثلاً ترومن، دیدار مهم پُتسدام رو تا اواسط جولای عقب انداخت.این کنفرانس در واقع یک اجلاسی بود بین سران آمریکا و بریتانیا و شوروی که توش دربارۀ سرنوشت ژاپن قرار بود تصمیم بگیرن. اول قرار بود اوایل جولای یا اواخر ژوئن حتی برگزار بشه که ترومن عمدا انداختش عقب. چرا؟ وزیر جنگ اون زمان، هنری استیمسون در خاطراتش نوشته: «برای اینکه بهمون وقت بیشتری بده…»
وقت برای چی؟ برای اینکه نتیجهی آزمایش بمب اتمی مشخص بشه. یک آزمایش سرنوشتساز به نام آزمایش Trinity که در ۱۶ جولای با موفقیت انجام شد، کنفرانس پوتسدام هم 17 جولای برگزار شد که تا 2 آگوست طول کشید.
استیمسون وزیر جنگ ــ که نگران شروع یه رقابت تسلیحاتی بود ــ بعد از دیدن قدرت این بمب، در جلسات خصوصی به ترومن پیشنهاد داد که آمریکا میتونه با اتکا به این سلاح، شوروی رو مجبور کنه که یا کل سیستم حکومتیشو تغییر بده… یا دستکم اصلاحش کنه.
گفتیم دیگه در واقع این سلاح جنگی بیشتر قرار بود به عنوان ابزاری استفاده بشه برای مهندسی مجدد سیاست جهانی. یه تفکر چندلایه و پیچیده و البته… خطرناک وجود داشت.
حالا وقتشه بریم سراغ که دفتر خاطرات والتر براون ــ دستیار جیمز برنز وزیر خارجه
نوشتههای والتر براون نشون میده که آمریکا عمداً داشت ورود شوروی به جنگ با ژاپن رو به تعویق میانداخت. در اون برهه برنز واقعاً امیدوار بود که قبل از ورود شوروی، آمریکا و بریتانیا یک اولتیماتوم مشترک صادر کنن… و بمب هم آماده باشه… تا همهچیز رو قبل از دخالت شوروی تموم کنن.
در واقع، هدف این بود که شوروی رو کاملاً از صحنه کنار بذارن. برنز حتی به وزیر خارجهی چین، تی.وی. سونگ پیام فرستاد که: «به هیچوجه در برابر روسها کوتاه نیایید… باهاشون مذاکره کنید… ولی طوری که روندشونو در آسیا کند کنه.»
اما ماجرا از یه جایی پیچیده میشه. در همون حالیکه برنز و ترومن سعی داشتن جلوی ورود شوروی رو بگیرن،
ستاد مشترک ارتش آمریکا، فقط چند روز بعد ــ یعنی در ۲۴ جولای ــ بهطور رسمی تصویب کرد که:
ما باید شوروی رو تشویق به ورود کنیم!
یه تضاد مستقیم، یا شاید هم... یک سیاست دوگانه؟
این تناقض آشکار نشون میده که در درون ساختار قدرت آمریکا، دستکم دو رویکرد متفاوت وجود داشت؛ یا حتی میتونیم بگیم نوعی گسست در هدفگذاریها شکل گرفته بود.
ماجرا اینه که در فوریه اون سال 1945 یه کنفرانسی برگزار شده بود به نام کنفرانس یالتا بین استالین و روزولت و چرچیل. در اون کنفرانس روزولت و چرچیل از استالین که اون موقع درگیر جنگ با آلمان بود خواستن که بعد از اینکه کارش با آلمان تموم شد، بیاد و علیه ژاپن وارد جنگ بشه. استالین هم گفت باشه ولی با یک شروطی که یک شرطش این بود که دقیقا 3 ماه بعد از تاریخ تسلیم آلمان، من به ژاپن اعلام جنگ میکنم و در عوضش یه سری خواستهها هم داشت مثلا منافع شوروی در مانچوری (همون چین شمالی) تأمین بشه مثلا کنترل راهآهنها و بندرها. یا مثلا یه سری از جزایر تحت سلطۀ ژاپن به شوروی واگذار بشه و چیزهایی از این قبلی. به هر حال این توافق صورت میگیره و به نام همون توافق یالتا معروف میشه؛ اون چیزیش که الان برای ما مهم اینه که طبق این توافق استالین متعهد شده بود که دقیقاً سه ماه بعد از تسلیم آلمان، به ژاپن اعلان جنگ بده. تسلیم آلمان در ۸ می ۱۹۴۵ اتفاق افتاد، و بنابراین آمریکا خوب میدونست که شوروی قراره در ۸ یا ۹ آگوست وارد جنگ بشه.
اما جناح سیاسیِ حاکم بر تصمیمگیری ــ بهویژه ترومن و برنز ــ نمیخواستن پایان جنگ به نام شوروی ثبت بشه.
برای همین، بمباران هیروشیما رو دقیقاً سه روز قبل از ورود شوروی انجام دادن تا پیام تسلیم از واشنگتن صادر بشه، نه از مسکو.
گار آلپروویتز، تاریخنگار معروف، که سالها روی اسناد محرمانهی پس از جنگ تحقیق کرده، به این نتیجه رسیده که
ایدهی «شوک روسی» ــ یعنی اینکه ورود شوروی به جنگ باعث تسلیم سریع ژاپن بشه ــ کنار گذاشته شد نه به دلایل نظامی، بلکه به دلایل سیاسیـدیپلماتیک.
یعنی از این مسیر هم دوباره میرسیم به همون نتیجۀ اول که استفاده از بمب اتمی شاید بیشتر برای اثرگذاری در روابط قدرتهای جهانی بعد از جنگ بود، تا یک نیاز فوری نظامی برای پایان دادن به جنگ.
حالا فارغ از مسألۀ نظامی، شاید مسألۀ اسایتر مسألۀ اخلاقیِ ماجرا بود. اگر واقعاً استفاده از بمب اتمی یه «ضرورت نظامی قطعی» نبوده اصلا از لحاظ اخلاقی میتونست قابل توجیه باشه؟ اصلا آیا وجه اخلاقی قضیه هم مد نظر بوده؟
خب قبلا درباره که بمب اتمی رو یک سلاح وحشیانه توصیف کرد و صریحا گفت استفاده ازش یعنی سقوط به سطح اخلاقی بربرهای قرون وسطی. و جملۀ عجیبی هم گفت که «هیچ جنگی با کشتن زنان و کودکان برنده نمیشه.»
خب این یه جور قضاوت اخلاقیه دیگه ... اونم از موضع یه فرماندهی ارشد، با اون سابقهی نظامی.
و افراد دیگهای هم بون، مثلا ژنرال آیزنهاور، فرماندهی کل نیروهای متفقین در اروپا ــ هم مخالفت صریح خودش رو اعلام کرده بود.
در خاطراتش یه چیز جالبی هم نوشته. میگه در یک دیدار حضوری، مستقیماً به استیمسون گفته که اولاً ژاپن آمادهی تسلیم بود و نیازی نبود که با اون سلاح وحشتناک بزنیمشون. ثانیاً، من از اینکه کشورم اولین استفادهکنندهی چنین سلاحی باشه، واقعاً متنفر بودم.
استیمسون هم یادتونه دیگه .... وزیر جنگ و معمار اصلی تصمیم به استفاده از بمب اتمی بود
استیمسون هم وقتی آیزنهاور اینو بهش میگه، طبق گزارشها شدیداً عصبانی میشه و واکنش خیلی تندی نشون میده.
و البته، فقط آیزنهاور و لیهی نبودن.
قبلاً هم اشاره کردیم، دریاسالار کینگ، ژنرال آرنولد (فرمانده نیروی هوایی ارتش)، ژنرال کنی — اینا هم همه باور داشتن که ژاپن عملاً داشت فرو میپاشید و دیگه نیازی به بمب نبود.
اما رئیس ستاد ارتش آمریکا، ژنرال جورج مارشال که اون هم در این رابطه خیلی مردد و محتاط بود یه جملۀ مهم داشت. گفتش که استفاده از این سلاح، شامل «چنان ملاحظات غیرقابل سنجشی میشه که اون رو از حیطهی تصمیمگیری نظامی خارج میکنه.» در واقعنظرش این بود که این دیگه تصمیم رئیسجمهوره، نه ارتش.
این یعنی چی؟ چرا میگم مهمه این صحبتش؟ چونکه نشون میده از نگاه نظامیهای آمریکا، در واقع از نگاه کارکشتهترین فرماندههای ارتش آمریکا، استفاده از بمب اتمی یه انتخاب نظامی ساده نبود. و اذعان داشتن که یه مسئلهی سیاسی، و به یک معنا اخلاقی و کاملاً انسانی بود…
اما دانشمندها چطور؟ کسانیکه مستقیما سلاح رو ساختن. اونها هم با دغدغهها و تردیدهای اخلاقی عمیقی روبهرو بودن. یکشون لئو زیلارد بود... همون فیزیکدانی که باعث شد اینشتین برای روزولت نامه بنویسه و عملاً پروژهی ساخت بمب کلید بخوره. این زیلاردی که به نوعی نقش مستقیمی در آغاز پروژه داشت، بعداً تلاشهای جدیای کرد تا مانع استفادهی جنگی از این سلاح بشه. در واقع رفت یه طوماری جمع کرد خطاب به رئیسجمهور ترومن. که دهها دانشمند اون رو امضا کردن؛ در این طومار خواسته شده بود که:
اول یک هشدار صریح به ژاپن داده بشه و قبل از هر حملهای، بمب در یک منطقهی غیرمسکونی بهصورت آزمایشی منفجر بشه.
یعنی میگفتن ، قدرت بمب رو نشون بدن، بدون اینکه فاجعه انسانی به بار بیاد. چون خب شاید میدونستن که منصرف کردن رئیس جمهور از استفاده از این بمب با اون همه هزینهای که براش شده بود عملا دیگه ممکن نبود و یه پیشنهادی به زعم خودشون دادن که اجرائیتر باشه.
بعدها هم _ همین زیلارد _ با صداقت اعتراف کرد که خودش رو «مجرم جنگی بالقوه» میدونسته
میشه قشنگ فهمید که زیلارد فهمیده بود که چطور آدمایی مثل برنز به این بمب به چشم یک «هفتتیر دیپلماتیک» نگاه میکردند. دیدگاهی که بعدا اوپنهایمر هم بعدها ازش ترسید؛ و گفت این رویکرد ممکنه به «سلاخی» ختم بشه.
حتی خیلی زودتر هم آدمایی مثل، بوش و کانانت ــ که اونها هم دو تا شخصیت کلیدی در پروژهی منهتن بودن ــ پیشنهاد داده بودن که از یک آزمایش هشداردهنده استفاده بشه تا شاید نیاز به استفادهی واقعی از بمب از بین بره.
پس میبینیم که دغدغههایی هم از دل خود پروژه وجود داشته و هر چی پروژه پیشتر میرفته این دغدغهها بیشتر میشده ... طبیعی هم هست، هر چی به ساخت بمب نزدیکتر میشدن اون اثراتش و ترسناکبودنش براشون هم براشون ملموستر میشد
حالا فعلا از آمریکا بیایم بیرون از سیاست و اخلاق و استراتژی بیایم روی زمین و بریم سراغ خود ژاپن. بریم سراغ خاکستر و خون.
هیروشیما. آگوست ۱۹۴۵.
اول از همه ببینیم اصلا چرا هیروشیما و ناگازاکی انتخاب برای بمباران انتخاب شدن! هیروشیما در 6 آگوست و ناگازاکی هم در 9 آگوست. جواب نه به اهمیت این شهر ربطی داره نه به استراتژیکبودن و یا حتی غیرنظامیبودنش، هیروشما به ایندلیل انتخاب شد که اوضاع جوی آسمانش برای بمباران مساعدتر بود. در روز ۹ اوت هم وقتی ناگازاکی بمباران شد، در واقع بهعنوان هدف ثانویه بمباران شد. چون کوکورا هدف اولیه بود اما بهدلیل مه و غبار، حمله به آن ممکن نشد و هدف ثانویه برای بمباران انتخاب شد. از اون طرف ناگازاکی هم اولویت اول برای بمب دوم نبود گزینه اصلی کوکورا بود اما اونجا هوا ابری بود و نمیشد از بالا دید واضحی به شهر داشت. پس گزینه دوم یعنی ناگازاکی انتخاب شد. دقت میکنید؟ یعنی انتخابها بر اساس اهمیت نظامی یا فوریت جنگی نبود بلکه فقط بر این اساس بود که کجا بهتر جواب میده.
تا روز قبل، یعنی ۵ آگوست، فقط دو تا شهر بزرگ ژاپن بودن که از حملات بمباران سنگین بمبافکنهای B-29 تقریباً سالم و دستنخورده باقی مونده بودن: هیروشیما و کیوتو.
روایتها میگن که یه حس اضطراب، یه انرژی عصبی همهگیر، فضای شهر رو گرفته بود.
شایعههایی بین مردم پخش شده بود که «آمریکاییها دارن یه چیز خاص نگه میدارن برای هیروشیما»…
با اینحال ۶ آگوست برای بیشتر مردم مثل یه روز معمولی تابستونی شروع شد. البته یه روز معمولی در دوران جنگ دیگه ...
از اینجا تا حدود 15 دقیقۀ بعد من ماجرای اتفاقی که توی هیروشیما افتاد رو با یک لنز نگر بیشتر
کتاب «هیروشیما» نوشتۀ جان هرسی، این روز 6 آگوست رو از نگاه شش نفر از مردم عادی روایت میکنه.
آدمهایی معمولی، که قرار بود زندگیشون به شکلی وحشتناک با تاریخ گره بخوره. و رواست بسیار تأثیرگذاری هم داره. توصیه میکنم حتما بخونید اگر به این موضوع علاقه دارید
مثلاً یکی ازاین شش نفر یک کشیشه به نام آقای تانیموتو، یه کشیش متدیست، صبح زود بیدار شده بود، مضطرب، اما مشغول کمک به یکی از دوستانش بود که وسایلش رو برای ایمنی جابهجا کنه.
یا خانم هاتسویو ناکامورا، بیوهی یک خیاط…
اون همون صبح، بچههاش رو بیدار کرده بود چون آژیر هشدار زده بودن.
اما بعد که خطر رفع میشه، تصمیم میگیره بذاره بچهها یه کم دیگه بخوابن. میگه که اون فقط داشت سعی میکرد یه روز دیگه رو توی اون جهنم بگذرونه.
و بعد نوبت به بقیه میرسه:
دکتر ماساکازو فوجی، پزشکی که صبح زود کنار رودخونه نشسته بود و داشت آرامآرام ویسکیاش رو مینوشید...
بیشتر بیمارهاش رو از قبل مرخص کرده بود، چون منتظر حملهی هوایی و آتشسوزیهای احتمالی بودن.
دکتر تروفومی ساساکی، جراح جوانی که تازه شیفتش رو توی بیمارستان صلیب سرخ شروع کرده بود. سر حال و سالم و آماده برای یه روز کاری دیگه.
بعد، خانم توشیکو ساساکی، منشی کارخانهی قوطیسازی که مشغول کارای خونه بود و با کمبودهای زمان جنگ دستوپنجه نرم میکرد.
و در نهایت پدر ویلهلم کلاینزورگه، کشیش ژزوییت آلمانی... که داشت کارای معمولِ صبحگاهیشو انجام میداد.
خلاصه آدمهای معمولی، زندگیهای معمولی... بیخبر از اینکه یک قراره فاجعۀ بینظیر، فقط چند دقیقه بعد بر سرشون آوار بشه.
و ناگهان... ساعت ۸:۱۵ صبح. نور. صدا. موج انفجار.
یک صحنه از یک فیلم سینمایی رو تصور کنید ترسناک که قراره چند تا اتفاقی که در یک لحظه افتادن، چند پلان رو با چند کات نشون بده
خانم ناکامورا... داخل خونهش. فقط یه ضربهی وحشتناک شنید. بعد، همهچیز ریخت سرش. مدفون شد زیر آوار. صدای جیغ بچههاش از زیر چوبهای شکسته، کاشیها، و تاریکی مطلق.
دکتر فوجی... نشسته بود روی ایوان.
تمام بیمارستانش که روی پایههایی چوبی کنار رودخونه ساخته شده بود، ناگهان فرو ریخت. در لحظه توی آب سقوط کرد. خودش بین تیرهای شکسته گیر افتاد.
در لحظه، زیر قفسههای فلزی کتاب و پرونده گیر افتاد. پای چپش به شدت شکست، بدجور پیچ خورد. گیر کرد. از شدت درد، فریاد میکشید.
آقای تانیموتو... کشیش تانیموتو با اینکه نسبتا دور بود از محل انفجار ، ولی با شدت پرت شد به سمت دیوار.
و اونطور که گفته میشه با معجزه جون سالم به در برد.
دکتر ساساکی، در راهروی بیمارستان صلیب سرخ بود. در اطرافش دیوارهای بتنی ضخیمی بود که برای لحظاتی تونستن ازش محافظت کنن. و فقط یه زخم سطحی برداشت. یکی از معدود پزشکانی بود که توی کل شهر به طرز خیلی عجیب خوششانسگونهای سالم موندن.
پدر کلاینزورگه هم یه نور سفیدِ کورکننده دید. و احساس کرد که بلند شده و بعد سقوط کرده. انگار یه دست نامرئی برده باشدش بالا و پرتش کرده باشه پایین
بعد از همۀ اینها یک سکوت و بعد ... هرجومرج مطلق.
فضای شهر رو یک گرد و غباری پر کرده بود که بهتدریج تیرهتر میشد.
سربازهای زخمی، در سکوت و گیجی مطلق راه میرفتن. صورتها سوخته، و خاموش، بیصدا.
بادِ ناشی از آتشسوزیهای بزرگ، موجهایی روی سطح رودخونه ایجاد کرده بود.
بادِ ناشی از آتشسوزیهای بزرگ، موجهایی روی سطح رودخونه ایجاد کرده بود.
یه صحنهای که به سختی میشد باور کرد که در واقعیت داره اتفاق میافته و قط یک کابوسِ غیرواقعی نیست.
صحنههایی که بازماندهها در دقایق و ساعات بعد از انفجار دیدن...
و فقط چند دقیقه، چند ساعت بعد از اون لحظهی شوم ... نجاتیافتهها منظرههایی میدیدن، که فراتر از تحمل ذهن انسان بود.
وحشتناک. غیرقابلتصور.
پدر کلاینزورگه توی ویرانهها میگشت. و مثلا دید یک زن رو که دید که زنده مونده اما کاملاً لخت... از سر تا پا سوخته... پوستش مثل پارچهی قرمز خیس آویزون،...
بعد حدود ۲۰ تا سرباز رو دید، صورتهاشون کاملا سوخته بود. حدقههای چشمهاشون خالی بود و مایع چشمیشون ــ که حالا ذوب شده بود ــ مثل اشک روی گونههاشون جاری بود.
اصلا غیرقابلتصور بود. شاید تو فیلمهای ترسناک هم کمتر چنین چیزهایی بشه دید
بیمارستان صلیب سرخ... در همون لحظات اول پر شد. ۱۰ هزار قربانی ریخته بودن توی راهروهای _ حالا دیگه متعفن و تاریک _ بیمارستان .. صداهای جیغ و ناله هم همه جا رو پر کرده بود.
پزشکهایی مثل دکتر ساساکی، دیوانهوار در حد توانشون در حال درمان بودن ... 10 هزار نفر و فقط چند پزشک ... و البته درمان هم در اون لحظات بیشتر منظور پانسمان و بخیه و قطع عضو شاید و این جور کارهاست ... تنها نوری هم که وجود داشت نور ضعیف شعلههای آتش شهر بود و البته نور شمع.
میزان ویرانیای که اتفاق افتاد واقعاً غیرقابل درکه.
کیلومترها زمین سوخته، قرمز مایل به قهوهای. شهری کاملاً از بین رفته بود. فقط ردیفبهردیف بلوکهای فروپاشیدهی شهری باقی مونده بود. شهر شده بود یک دشت بیپایان از خاکستر و آوار.
صدها دوچرخهی مچالهشده. اسکلتهای قطارهای شهری، ماشینها...
همهشون حین حرکت متوقف شده بودن. انگار در لحظهای یخ زده باشن و شده باشن شاهدهای خاموش فاجعه.
پدر کلاینزورگه وقتی وسط این ویرانهها راه میرفت، بهتزده با خودش فکر میکرد که یعنی "همهی این ویرانی... فقط در یک لحظه اتفاق افتاده بود. با یک بمب." و این یک ترس تازه بود ... ترسی که احتمالا هیچکس تا اون روز تجربه نکرده بود. در واقع اون قسمت "در یک لحظه"شه لرزه به تن آدم میندازه.
اینهمه از بین رفتن، اینهمه نابودی... فقط با یک وسیله. و در یک لحظه.
اینجا تعریف جنگ و شاید تعریف واقعیت برای خیلیها عوض شد.
و خب... این ترس، با انفجار تموم نشد. نه. یک سایۀ خیلی ترسناک هم بعدش موندگار شد: بیماری تشعشع.
چیزی که اون روزها کاملاً ناشناخته بود. و رنج بازماندهها رو چندبرابر میکرد.
پزشکها مات و حیرون مونده بودن. نمیفهمیدن چه بلایی داره سر آدما میاد. آدمهایی که از انفجار و آتیش جون سالم به در برده بودن... ولی حالا بیدلیل مریض میشدن. و میمردن.
این بیماری، مرحلهبهمرحله پیش میرفت. هر مرحله... وحشتناکتر از قبلی بود.
مرحلهی اول، تقریباً بلافاصله شروع میشد: تهوع، سردرد، اسهال، ضعف عمومی، تبهای شدید.
بدن، سلول به سلول، توسط تشعشع نابود میشد.
مرحلهی دوم... حدود ده تا پانزده روز بعد از انفجار. و علائمش عجیب بود: ریزش شدید مو. تبهای بالاتر. اختلالهای شدید خونی.
خونریزی از لثهها. افت شدید گلبولهای سفید. که بدن رو در برابر هر عفونتی بیدفاع میکرد. لکههای قرمز کوچکی که رو پوست ظاهر میشدن — پِتِشی اصطلاحا.
زخمها خوب نمیشدن. دردهای وحشتناک در گلو، دهان...
و اگه کسی از اون هم جون سالم بهدر میبرد...
میرسید به مرحلهی سوم بود. مدتها بعد.
کمخونی شدید، ضعف مفرط، عوارض پیچیده. خیلیها ماهها یا حتی سالها بعد، از عفونتها مردن.
و اون نشونههای قابل دیدن که برای بسیاری از بازماندهها موند: جای سوختگیها، گوشت اضافهی ضخیم، لاستیکیشکل، بدشکل... زخمهایی که هرگز خوب نشدن.
این نشونهها رو تو روایت بازماندههای جان هرسی میبینیم:
مثلاً زخمهای پدر کلاینزورگه، هیچوقت خوب نمیشدن.
یا دکتر ساساکی، که سالها بعد دچار سرطان ریه شد. یک طرف ریهاش رو از دست داد. که این یه عارضۀ رایج بود برای کسایی که در معرض تشعشع بودن.
بریم به یک سال بعد...
توشیکو ساساکی — اون زن منشیِ پرانرژی و جوان، حالا یک معلول بود و آیندهاش، نابود شده بود.
خانم ناکامورا؟ کاملاً بیپناه. هیچچیز براش باقی نمونده بود.
حتی آخرین کیمونوی خودش رو فروخت تا بتونه غذا بخوره. کیمونو اون لباس لباس سنتی ژاپن که توی فیلمها حتما دیدید.
پدر کلاینزورگه بارها بستری شد. علائم تشعشعیِ عجیبی داشت که دههها دنبالش میکردن و رهاش نمیکردن.
دکتر ساساکی، توان کاریش به شدت پایین اومده بود و سلامتیش لطمه جدی خورد.
دکتر فوجی هم که بیمارستانش نابود شده بود. کل زندگی کاری و حرفهایش... از بین رفته بود. و هیچ راهی برای بازسازی سریع نداشت.
کشیش تانیموتو هم مونده بود با یک کلیسای ویران. و اون انرژی همیشگی، اون شور درونیای که همه باهاش میشناختنش... کمرنگ شده بود. جاش رو داده بود به نوعی فرسودگی آرام. یه خستگی بیصدا.
با این حال، با وجود اونهمه رنج...
جان هرسی به یه چیز عجیب اشاره میکنه. یه حس خاص. میگه انگار در بین بعضی از بازماندهها، نوعی حس سرخوشی جمعی وجود داشت. یه همبستگی یه جور غرور در باز ماندن و تحمل کردن.
تانیموتو توی نامهای به یه آمریکایی مینویسه:
تانیموتو توی یه نامهای که به یک آمریکایی نوشته بود، گفته بود که چطور دیده آدمهایی که همهچیزشون رو از دست دادن — خانواده، خونه، بدنشون نابود شده — هنوز سرپا وایسادن و میگن: «میخوایم جنگ رو تا آخر، برای کشورمون ادامه بدیم.» یک عبارت جالبی که به کار بوده بود "در سکوت مردن، برای کشور بود
نوشته بود: «هیچکسو ندیدم که آشفتهوار گریه کنه یا فریاد بزنه. اونها بدون کینه، دندونهاشون رو روی هم فشار میدادن و تحمل میکردن و در سکوت میمردن.»
این جملهها از یه نوع طاقت عجیب، یه مقاومت فرهنگی عمیق حرف میزنه. یه جور استواری که برای ذهن امروزی... شاید تا حدی غیرقابل فهم باشه. شاید هم نباشه
البته این قطعا این بهمعنی نبود که همه خشم و نفرت رو فراموش کرده بودن. نه.
مثلاً خود دکتر ساساکیِ داستان ما خیلی صریح گفته بود: «اونهایی که تصمیم گرفتن از این بمب استفاده کنن، باید محاکمه بشن و اعدام.»
اما یه سری هم به بچهها بزنیم. اونا چطور این فاجعه رو درک کردن؟
یکی از بچهها که بعدها خاطراتش رو نوشت توشیو ناکامورا، که اون موقع فقط ده سالش بود...
خاطراتش حالوهوای عجیبی داره. جان هرسی مدل نوشتن رو اینطوری توصیف کنه: با شادی و یه گزارش بیحس و ساده. انگار براش یک ماجراجویی بوده باشه.
که شاید البته این مدل برخورد، راهی بوده برای کنار اومدن با چیزی که واقعاً تحملناپذیر بود.
البته ما دیگه اینجا فقط از اثرات بلندمدتِ جسمی حرف نمیزنیم.
اثرات روانی، اجتماعی، فرهنگی... خیلی عمیقتر بودن.
مثلاً دختر این خانم ناکامورا، کوکو... سالها بعد، تصمیم گرفت هویت خودش رو بهعنوان بازماندهی بمب، پنهان کنه. نمیخواست کسی بدونه اصلاحا «هیباکوشا»ست.
از طرد شدن و تبعیض میترسید.
و حتی جنینش سقط شد که ظاهرا به دلیل اثرات بمب بود. و و در نهایت، تصمیم گرفتن بچهای رو به فرزندی بگیرن... چون نمیخواستن دوباره خطر بارداری رو تجربه کنن.
سایهی بمب... نه فقط بر یک نسل، بلکه بر زندگی نسلهای بعدی هم افتاده بود. انتخابهاشون، روابطشون، بدنشون، خاطرههاشون... درگیر زخمی بودن که دیده نمیشد. ولی ماندگار بود.
حالا بریم سراغ پردۀ بعدی
یعنی روایتی که بعدش شروع شد به ساخته شدن. روایتی که قرار بود بشه روایت رسمی و انگار درست در تضاد با این واقعیت تلخ انسانیای گوشهایش رو شنیدیم هم قرار بود ساخته بشه.
توسط کی؟ مشخصه! توسط دولت آمریکا و البته هالیوود.
تقریباً بلافاصله بعد از بمبارون... هالیوود وارد میدون شد.
استودیوهای فیلمساری یکییکی دستبهکار شدن. و هر کدوم دنبال یه فرصت بودن. یه فرصت برای ساخت روایت خودشون
روایتی مهندسیشده.
تقریباً بلافاصله بعد از بمباران...
استودیوهای هالیوودی وارد میدان شدن.
با عجله.
با هیجان.
نه برای گفتن حقیقت...
بلکه برای بهرهبرداری.
فقط چند هفته بعد... مثلاً سپتامبر ۱۹۴۵ — یعنی هنوز خاکسترهای هیروشیما داغ بودن —
استودیوی RKO فیلم First Yank into Tokyo رو ساخت،
و مترو گلدوین مایر — MGM — پروژهی بزرگتری رو کلید زد: The Beginning or the End.
خلاصه یه رقابت عجیب و شاید مسخره شروع شده بود: که کی اول فیلم بمب اتمی رو میسازه؟
RKO حتی داشت یک فیلم دیکه میساخت و در لحظهی آخر داستان فیلم رو عوض کرد. اول میخواستن دربارهی یه تفنگ انقلابی بسازن. بعد یهو گفتن نه، باید داستان بمب باشه. و فیلمو رو هم خیلی سریع پیش بردن و با عجله آوردن روی پرده.
یه نکته خیلی مهمی که اینجا وجود داره اینکه اینجا برای اولین بار بود که پای دولت رسماً به ساخت فیلم باز شد.
بهخصوص تو پروژهی MGM، یعنی The Beginning or the End.
ژنرال لزلی گرووز —فرماندهی پروژهی منهتن که منجر به ساخت بمب اتمی شد — بهصورت رسمی شد مشاور پروژه. با دستمزد بالا. و مهمتر از همه اینکه اختیار کامل داشت برای وتوی فیلمنامه. یعنی میتونست بگه فلان بخش حذف بشه، فلان دیالوگ عوض شه. و هیچکس هم نمیتونست روی حرفش حرف بزنه.
این لزلی گرووز یه جمله جالبی هم نوشته: که «ما جرات کردیم در ساختار نیروهایی دست ببریم که تا اینزمان در ید قادر متعال بود.» پدرش کشیش بود. و خب یه روحیۀ شاید مذهبی هم داشت. مثلا بعد از اولین آزمایش بمب صدای انفجار را به غرش هولناک صور اسرافیل در روز داوری تشیبه کرد
خلاصه این آقا شد مشاور و البته با اختیاراتی که گفتم داشت عملا رئیس پروژه. هدف هم خیلی روشن بود دیگه: میخواستن مطمئن بشن که روایت فیلم دقیقاً مطابق با خط و روایت رسمی دولت آمریکا باشه؛ روایتی که استفاده از بمب رو توجیه میکرد.
پس استفاده از یک ژنرال که در بطن ماجرایی که قراره فیلمش ساخته بشه حضور داشته بخاطر بحث مثلا دقت تاریخی نبود. بحث مدیریت ذهن مخاطب بود. که طبیعتا بخش مهمی از این مدیریت هم در واقع سانسور بود.
این هم باید بگم که ارتش آمریکا بعد از بمبارون، فیلمهای خبری ژاپنی، عکسها و اسنادی که اثرات واقعی بمب رو نشون میدادن، همشونو مصادره کرد. برچسب " کاملاً محرمانه" خورد روشون. و برای دههها دفن شدن توی آرشیوها. مردم آمریکا تقریباً هیچوقت اون واقعیتِ بیپردهی انسانی رو ندیدن. اون زخمها، اون چشمهای ذوبشده، پوستهای کندهشده... هیچی ... فقط چند تا عکس روتوش شده و کنترلشده براشون پخش شد.
یکیش مثلا توی فیلم کوتاه March of Time که اونموقع پخش شد، و توش فقط یه صحنه نشون داده شد که یه سرباز داره به یه سایه روی دیوار اشاره میکنه ... سایهی کسی که بخار شده بود. خب آره ترسناک بود ... ولی برای نشون دادن اون وحشت ملموسی که مردم ژاپن تجربه کرده بودن زیادی انتزاعی بود.
اون فیلم The Beginning or the End هم شد یه نمونهی کلاسیک از اینکه چطور روایتسازی کنیم و چطور توجیه بسازیم!
آدمای معروفی مثل آین رند هم به عنوان نویسنده توی پروژه بودن. یکی از فیلمنامهنویسهای اصلی، فرانک وید، بعداً خودش اعتراف کرد که: فیلمنامه، «آگاهانه داشت از واقعیت دور میشد تا استفاده از بمب رو توجیه کنه.» دیگه رسما خودش گفته بود که این یه تحریف عمدی بوده.
حالا این تحریف چه جوری بود؟
مثلاً یه جایی از فیلم، ادعا میشه که اگه آمریکا بهجای بمباران، حملهی زمینی میکرد، ممکن بود نیم میلیون سرباز آمریکایی کشته بشن. این عدد خیلی بزرگتر از چیزی بود که تو برآوردهای واقعی وجود داشت.
در حالی که اون موقع اصلاً حملهی زمینی هنوز قطعی نشده بود و تازه اولین مرحلهش قرار بود از نوامبر ۱۹۴۵ شروع بشه. ارتش آمریکا هم خبر داشت که وضعیت ژاپن خیلی وخیمه و احتمال تسلیمشدنش زیاده.
ولی این عدد بالا رو آوردن که استفاده از بمب اتمی، توی ذهن مردم، مثل یه تصمیم اجتنابناپذیر جا بیفته. یه جور القای ضرورت.
حتی یه صحنه هم اضافه کردن که اسقف اعظم اسپِلمن، یعنی یه مقام مذهبی بلندپایه، صراحتاً استفاده از بمب رو تأیید میکنه. این یعنی حمایت اخلاقی از این تصمیم، اونم از سمت کلیسا.
بعد یه بخش دیگه از فیلم هست که نشون میده آمریکا قبل از بمبارون، روی شهر ناکازاکی اعلامیه انداخته بوده؛ یعنی انگار هشدار داده بوده. اما واقعیت اینه که اون اعلامیهها خیلی کم بودن و در خیلی از موارد، حتی رو سر اسیرای آمریکایی افتاده بودن. یعنی نه تنها مفید نبودن، که گاهی فاجعهبار هم بودن.
صحنهی مربوط به خلبانها هم جالبه. اونجا خلبانها، یعنی پل تیبتس و تام فربی، بعد از انداختن بمب، با خوشحالی به نتیجهی کارشون نگاه میکنن. اما نکتهی مهم اینه که توی فیلمنامه، صراحتاً گفته شده بود: «جنازهای نشون داده نشه.»
یعنی کاملاً از قبل طراحی کرده بودن که وحشت واقعی رو نشون ندن. بمب رو فقط بهعنوان یه ابزار کارآمد و قهرمانانه تصویر کنن، بدون هیچچیز زشت یا آزاردهنده.
ژنرال گرووز، که فرماندهی پروژهی منهتن بود و روی همین فیلم هم نظارت مستقیم داشت، یه جملهی خیلی معروف داره. میگه مثل یه جراح باید خون بریزی تا غدهی سرطانی نظامیگری ژاپن رو از بین ببری.
همین آدم توی جلسات خصوصی تأکید کرده بود که آمریکا باید پیشدستانه عمل کنه و هر کشوری که بخواد بمب اتمی بسازه رو قبل از اینکه موفق بشه، نابود کنه. یعنی یه سیاست کاملاً تهاجمی، فراتر از دفاع.
حتی جملهای که برای شخصیت ترومن توی فیلمنامه نوشتن خیلی صریح و بیپرده بود. اونجا میگه:
«من بیشتر نگران اون نیم میلیون پسر آمریکاییام تا تمام دشمنهامون.»
این جمله خیلی خشنه ولی از نظر رسانهای کارآمده؛ چون کل ماجرا رو تبدیل میکنه به یه انتخاب ساده: یا ما یا اونا. و دیگه کسی نمیره سراغ جزئیات.
از اوپنهایمر هم، که شخصیت پیچیدهای بود، یه تصویر خیلی نرم و مثبت ساختن. توی فیلم، یه آدم خوشبرخورد و متین نشون داده میشه، در حالی که واقعیت این بود که خود اوپنهایمر اون اواخر، پر از تردید و اضطراب بود. مثلا یه جملهای گفته اوپنهایمر که بعدا خیلی معروف شد شاید شنیده باشید که " من مرگ شدم نابودگر جهانها" ولی خب تو این فیلم خبری از این اوپنهایمر مضطرب به نوعی دغدغهمند نبود.
حتی توی صحنهی آزمایش ترینیتی، یعنی اولین تست بمب اتمی، توی فیلم نشون میدن که انگار اوپنهایمر داره فرمان میده. در صورتی که توی واقعیت، این گرووز بود که مسئول اصلی عملیات بود. اینطوری، عمداً بار نظامی ماجرا رو کم میکنن و میندازن گردن یه چهرهی علمی.
فیلم با یه نامهی پایانی تموم میشه که توش دعوت میشه به اینکه بشر باید یاد بگیره با هم زندگی کنه. ظاهراً یه جور اشاره به امیدهای اوپنهایمر برای استفادهی صلحآمیز از انرژی اتمیه.
اما عملاً، از تمام اون ترسها و دغدغههای جدی اخلاقی اوپنهایمر، هیچچیزی تو فیلم نمیمونه.
حتی سیستم سانسور خود هالیوود هم توی ماجرا دخالت کرد. همون سیستم معروف به Hays Code.
دفتر جوزف برین، که مسئول سانسور بود، فیلمنامه رو بازنویسی کرد و کلی چیز رو ازش حذف کرد:
عبارات مذهبی مثل «مادر مقدس»، شوخیهایی که دربارهی خطرات تشعشع بود، و حتی هر اشارهای که ممکن بود برای مکزیکیهایی که اطراف محل تست ترینی زندگی میکردن توهینآمیز تلقی بشه.
هدف فقط یکی بود:
ارائهی یک تصویر تمیز، قهرمانانه و بدون لکه، از تصمیم آمریکا برای استفاده از بمب.
یه روایتی که هیچکس ازش احساس بد نگیره.
حتی انتخاب کارگردان... نورمن توروگ. ممکنه خودش هم یه انتخاب سیاسی بوده باشه. چونکه عضو یه تشکل دستراستی بود به اسم «ائتلاف فیلمسازان برای حفظ آرمانهای آمریکایی» Motion Picture Alliance for the Preservation of American Ideals. که یه سازمان محافظهکار بودن و خب احتمالاً برای دولت، توروگ از اون دسته کارگردانهایی بود که «امن» حساب میشدن. میتونستن تا حدی مطمئن باشن که خارج از چارچوب روایت رسمی حرکت نمیکنه.
در نهایت با این همه تلاش و این همه نظارت، فیلم فیلم محبوبی بین منتقدها نشد. بازخوردها، بهویژه از سمت روشنفکرها، اکثراً منفی بود.
طبیعی هم بود؛ چون خیلیها، راحت لایهی پروپاگاندا رو دیدن.
والتر لیپمن — یکی از مهمترین روزنامهنگارهای اون دوره — این کلمات رو برای فیلم به کار بود: «ملودرام» و «سطحیسازی مبتذل» حتی النور روزولت (همسر روز ولت معروف رئیس جمهور) هم اعتراض کرد؛
از اینکه تصویر روزولت (همسرش) توی فیلم تحریفشده و تصنعی بوده، حسابی ناراحت بود.
مجلهی Life... هم مستقیم فیلم رو مسخره کرد. گفت یه شبهعلم بیارزشه، یه چیز بیمزه که خودش خودش رو نابود کرده.
بازلی کراودر، منتقد نیویورکتایمز، ، با لحنی محتاطتر نوشت که فیلم، بمب رو بهعنوان یه «شرّ ضروری» نشون میده میگفت یک تصویر خنثی و «بیطرفانه» است، ولی در عین حال نوشت که فیلم «با احساسات سطحی یا احمقانه خراب شده» و از یه «خودبزرگبینی خندهدار» رنج میبره.
به هر حال، پیام پایانی فیلم خیلی مشخص بود: انرژی یا بمب اتمی، مثل «دست خدا» تصویر شده بود.
یکی از عبارتهایی که در فیلم بود مثلا این بود که "دست خدا برای بیرون کشیدن ما از وحشیگری" یا "یک فرصت برای بشریت که ثابت کنه شبیه خدا آفریده شده." مشخصه دیگه ... صرفاً برای روایت ساخته نشده نبود. ساخته بودنش تا مثل یه آرامبخش برای وجدانها باشه و مسائل مربوط به بمب رو در ذهن بیننده، موجه و قابل تحمل جلوه بده.
و خب... این تصویر سازی فقط به یه پروژهی سینمایی هم ختم نشد. توسط خود دولت آمریکا هم این روایت رسمی بمب، مدام مطرح میشد و ازش دفاع میشد.
شاید مهمترین نقطهی تثبیت این روایت هم، مقالهی معروف هنری استیمسون بود (وزیر جنگ) که سال 1947 تو مجلهی Harper’s منتشر شد. عنوانش بود تصمیم به استفاده از بمب اتمی The Decision to Use the Atomic Bomb.
که عملاً شد یه متن مقدس برای توجیه استفاده از بمب.
استدلال اصلیش چی بود؟ خیلی ساده و راست: هدف اصلی، نجات جانها بود! یه ضرورت مطلق نظامی برای جلوگیری از حملهی زمینی.
اما... مقاله پر بود از تحریف و حذف. مثلاً ادعا کرده بود که هدف بمب، تأسیسات نظامی بوده در حالیکه تنها چیزهایی که میشد بهشون گفت «نظامی» — یعنی کارخانهها — اصلاً تو مرکز شهر نبودن. توی حاشیه بودن. و بیشترشون هم تقریباً دستنخورده باقی موندن.
یا اینکه اصلاً به ورود شوروی به جنگ و اثرش بر تسلیم ژاپن اشاره نکرده بود.
یا تلاشهای جوزف گرو (معاوون وزیر خارجه که گفتیم خیلی تلاش کرد برای اصلاح شروط تسلیم — که استیمسون خودش یه مدت ازش حمایت کرده بود —کاملاً نادیده گرفته شده بود.
پس چرا اصلاً این مقاله نوشته شد؟
جیمز کانانت، رئیس دانشگاه هاروارد و یکی از چهرههای اصلی پروژهی بمب، نگران شده بود.
احساس میکرد موج انتقادها به استفاده از بمب داره بالا میگیره. و بهنظرش، این انتقادها میتونست جایگاه آمریکا رو توی جنگ سرد تضعیف کنه. برای همین، استیمسون رو ترغیب کرد تا این مقاله رو بنویسه.
مقالهای که استدلال «ما با بمب، جانهای انسانها رو نجات دادیم» رو تبدیل کنه به یک حقیقت بدون جای بحث.
ترومن هم که کاملاً با این کار موافق بود. و میدونست این مقاله، چهقدر میتونه در شکل دادن به افکار عمومی اثرگذار باشه.
و البته ترومن فقط به دفاع از استفاده از بمب با یک مقاله هم بسنده نکرد. و مستقیماً جلوی جریان اطلاعات رو هم گرفت.
مثلاً محققها رو از دسترسی به دفترچه یادداشتهای کنفرانس پوتسدام محروم کرد. سندی که ممکن بود روایت رسمی رو زیر سؤال ببره.
آمار تلفات حملهی زمینی رو... بسته به شرایط، بالا و پایین میبرد. سال ۱۹۵۳ گفت حدود ۲۵۰ هزار نفر ممکن بود کشته بشن؛ یعنی در صورت عدم استفاده از بمب و بعدش بعدش استناد کرد به مقالهی استیمسون و گفت شاید تا یه میلیون نفر. در واقع اعداد رو جوری تنظیم میرد که اون "ضرورت"ه که تو استدلالِ روایت رسمی قرار بود جا بیفته بهتر توجیه بشه.
در یه مصاحبهی تلویزیونی سال ۱۹۵۸ با CBS هم خیلی رک گفتش اگه دنیا دوباره به آشوب بیفته، دوباره از بمب استفاده میشه. همون موقع، مردم هیروشیما بهشدت اعتراض کردن. حتی محافظهکارهای آمریکا مثل ویلیام باکلی هم این حرفها رو خیلی نقد کردن.
نشریهی National Review، که باکلی سردبیرش بود، ترومن رو متهم کرد به بیاحساسی، عدم حس پشیمونی، و نادیدهگرفتن این سؤال اساسی که "آیا واقعا لازم بود؟"
گاهی هم ترومن، بهجای تکیه روی استدلالهای نظامی و بحث ضرورت و اینها، از انتقام پرلهاربر حرف میزد...
پرل هاربر همون حملهی معروفیه که در دسامبر ۱۹۴۱، ژاپنیها به پایگاه دریایی آمریکا در هاوایی انجام دادن؛
و هزاران کشته و زخمی بهجا گذاشت. شاید میخواست بگه یه حس انتقام و یه باپسگیری غرور ملی هم پشتِ تصمیم بود؛ فقط استراتژی سرد نبود. این هم به نظرش یه راهی بود برای اقناع حداقل بخشی از افکار عمومی. یعنی به نوعی یک دوگانه یا ما یا اونها بسازه که باعث بشه ذهنها متوجه این دوگانگی بشه و خیلی به بعدش فکر نکنه. حالا که صحبت از ما و اونا شد، بذارید درباره یه چیز دیگه هم صحبت کنم که که کمتر بهش پرداخته شده، ولی تأثیر خیلی مهمی داشت، یعنی نوع نگاهی که آمریکاییها و غربیها به طوو کلی به ژاپنیها داشتن. یه جور تحقیر عمیق. یه جور «دیگریسازی» مطلق. انگار ژاپنیها، توی تصور عمومی، به اندازهی غربیها "آدم" حساب نمیشدن. و این نگاه بود خیلی کمک کرد به اینکه ریختن دو تا بمب اتمی روی شهرهای پر از غیرنظامی، نهتنها غیرقابلقبول تلقی نشه، بلکه حتی برای بعضیها تبدیل بشه به یه اقدام قهرمانانه! مثلاً اندرو کنی، یه روزنامهنگار اهل آفریقای جنوبی که سال ۲۰۰۵ رفت هیروشیما رو دید، بعدش مقالهای نوشت با این عنوان: "نجات زندگیهای بسیار!"
تو اون مقاله، علناً نوشت که ترومن کار درستی کرد که بمب اتم انداخت. حتی از دموکراسی تحمیلی آمریکا به ژاپن دفاع کرد. گفت ژاپنیهای امروز چون صلحجو و مرفه هستن، پس اون حمله، نتیجهی خوبی داشته!
یعنی کشوری با خاک یکسان شده، صدها هزار نفر تو شعلهها مردن، بعد چون الان توکیو نظم داره و مردمش سالمان، نتیجهگیری میکنه که بمب مفید بوده؟!
و از اون بدتر، جایی از مقالهش مینویسه که اون ساختمون معروف هیروشیما – همون تالار ترویج صنعتی که عکسهای بعد از بمبرو ازش زیاد دیدیم – قبل از بمبارون یه بنای زشت و بیقواره بوده، ولی بمب اون رو به یه اثر هنری تبدیل کرده! یعنی نابود شدن یه شهر و مرگ هزاران نفر، در نگاهش تبدیل شده به یه اصلاح زیباییشناختی؟
حتی جلوتر هم میره و میگه مثلا ببینید جوونای ژاپن یعنی کسانی که کمتر از 40 سال دارن، بر خلاف افراد بالای شصت سالشون قدشون خیلی کوتاهه، چقدر قد بلندترن و به طور میانگین تقریبا 180 سانتیمتر هم قدر غربیها هستن! یعنی فقط کم مونده بگه که ژاپنیها باید از آمریکاییها تشکر هم بکنن که این بمب رو انداخت رو سرشون و باعث این همه خیر و برکت شد! این دیگه واقعا فقط تحقیر هم نیست، یه جور بیرحمی فکریه.
نیل استاینبرگ، نویسندهی شیکاگو سانتایمز، توی مقالهای که سال ۲۰۰۳ نوشت، میگه ژاپنیها مستحق اون بمباران بودن. چون قبلاً هم در جنگ بیرحمی کرده بودن! و میگه آمریکا بعدا در جنگ رسانهای بعد از بمب اتم بازی رو باخت. و آخرش هم مینویسه که نباید بچههای آمریکایی با شرمندگی بزرگ بشن فقط چون بمب اتم انداختیم. چون این، بخشی از "معجزهی آمریکا"ست!
و این نگاه فقط مربوط به این دو نفر نبود. یه طیف کامل از روزنامهنگارها، سیاستمدارها، و حتی دانشگاهیها، بعد از جنگ، همین حرفها رو زدن. میگفتن بمباران لازمهی صلح بود. میگفتن ژاپنیها خیلی مقاوم بودن، پس راه دیگهای نبود. حتی یکی نوشته بود که بمب اتم رو دیگه زیادی بزرگش میکنن! در تاریخ چیزهای خیلی بیرحمانهتر هم وجود داشته؛ مثلا من ترجیح میدن با بمب اتمی بمیرم تا اینکه یه شکنجهگر قرونوسطایی با سیخ داغ بیاد سراغم.»
متوجه هستید دیگه؟! مردمی رو از دایرهی انسانیت بیرون میذاری، راحتتر هم میتونی بگی نابود کردنشون ضروری بوده. میتونی بگی "لازم بود". میتونی حتی افتخار کنی به کاری که کردی.
شاید برای همینه که حتی تو سال ۱۹۴۹، وقتی ژاپن عملاً زیر سلطهی آمریکا بود، اسم هیروشیما رو گذاشتن «شهر صلح»! همون هیروشیما که چند سال قبلش، با خاک یکسان شده بود.
شهری که با خشونت محض نابود شده، حالا باید تبدیل بشه به نماد صلح! منطق آمریکایی!
اما در نهایت با وجود سانسور رسمی، با اینکه دولت سعی میکرد روایت رسمی رو محکم کنه، روایتهای جایگزین هم شکل گرفتن. و بعضیهاشون، واقعاً قوی بودن.
مثلاً همون سال بعد از بمباران، جان هرسی کتابش رو منتشر کرد: Hiroshima.
کل شمارهی آگوست ۱۹۴۶ مجلهی The New Yorker بهش اختصاص داده شد. و خودش یه بمب خبری بود. و انسانها رو وارد معادله کرد. سعی کرد مردم آمریکا رو وادار کنه که فقط استراتژی نظامی رو نبینه. یه کم نگاهش رو از اون ابر قارچی و نقشههای نظامی برداره و در کنارش درد انسانی در هم ببینه. آدمها. اسمها. صورتها. دردها. تمرکز روایت رو از استراتژی، به رنج فردی تغییر داد؛ از سردیِ سیاست، به حرارتِ واقعیت انسانی. و اینجا مردم آمریکا برای اولینبار با هزینهی واقعیِ انسانی بمب روبهرو شدن. خیلی صریح و بیرحمانه. بدون فیلتر.
و مهمتر از همه چی بود؟ اینکه این کتاب در واقع مستقیما اون استدلال نجات جون آدما رو هدف قرار داده بود و خب تأثیر زیادی هم گذاشت.
و بعد، نورمن کازینز، سردبیر Saturday Review هم وارد شد.
اون از این هم جلوتر رفت.
توی مقالهی معروفش The Literacy of Survival، صریح گفت ممکنه هدف بمب، فقط ژاپن نبوده باشه.
ممکنه بخشی ازش، برای «ارسال پیام» به شوروی بوده.
موضوع دیپلماسی اتمی رو بهصورت علنی مطرح کرد؛ و گفت: ما به یه سطح ابتدایی از سواد اخلاقی نیاز داریم...
مردم باید از معنا و پیامدهای این تصمیم آگاه بشن. نه فقط توجیه بشن.
حالا، بیاید کمی فکر کنیم به اینکه این گذشته با این همه روایت و ضدروایت، برای ما امروز چه معنایی داره؟
من نظر خودم رو میگم و دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.
من فکر میکنم اول از همه باید به این توجه کنیم که تاریخ، به هیچوجه ساده نیست.
حتی بزرگترین تصمیمات، مثل هیروشیما، حاصل مجموعهای از انگیزههای آشکار و پنهان، معاملات و اصطلاحا چانهزنیهای سیاسی، و روایتهایی ساختگی هستن که برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی طراحی شدن.
فکر کنید سالها یک روایت رسمی وجود داره که «بمب برای اجتناب از تلفات بیشتر ضروری بود» این به عنوان یک واقعیت در بین میلیونها آمریکایی پذیرفت شده بود در حالی که واقعیت خیلی مبهمتر، چندلایهتر،
آمیخته به بازیهای ژئوپولیتیک، محاسبات در حال تغییر، و هزینههای انسانی بیسابقه.
سوالهایی هم وجود داره که من جواب خیلی روشنی واقعا براشون ندارم:
سادهترینش اینکه اونهایی که این تصمیم و کلا تصمیمات مشابهی رو در طول تاریخ گرفتن، چطوری تونستن واقعا در نهاد وجود خودشون باهاش کنار بیان؟ مخصوصا وقتی مثل این واقعه راههای دیگهای هم عملا ممکن بود.
و بعد از اون چطور تونستن این روایتهای عمومی رو با وجود تضادش با واقعیتی که خودشون میدونستن چیه، نشر بدن؟
یه مورخ معروف به نام هانسون بالدوین یه جمله قشنگی داره: هزینهی این تصمیم، فقط برای قربانیها نبود...
یه بخشی از هزینه، «در روح ما» بود ... و منظورش در روح ملتیه که برای اولینبار، این سطح از خشونت رو به دنیا آوردن.
و من به نظرم این ما میتونه حتی به کل انسانیت تعمیم پیدا کنه. بشر در یک تاریخی برای اولین بار این سطح از خشونت رو در دنیا آزاد کرد.
و حالا دونستن تاریخ وقتی معنا پیدا میکنه که فقط به در فهم گذشته محدود نشه؛ بلکه توانایی نقد روایتهایی که امروز به ما گفته میشه رو هم در ما زیاد کنه؛ این روایتهای تاریخی میتونن به ما یاد بدن که تاریخ، چطور ساخته میشه. و نقاط عطف و لحظههای سرنوشتساز، همیشه پیچیدهتر از چیزیان که اول به نظر میان.
و یه سوال دیگهای که باز پاسخ روشنی پیش خودم براش ندارم اینکه که تو چنین جهانی که بازیگرهای بزرگش از اخلاق عبور کردن آیا میشه تو به اخلاق حداقل به معنای متعارفش متکی بود؟ و مثلا تنها راه زنده موندن این نیست که حداقل تو هم به قدری قوی باشی که هزینه حمله بهت از توان هر مهاجمی بالاتر باشه؟ و اگر بله، آیا نمیشه گفت که اصلا داشتن بمب اتمی برای یک کشوره که الآن کار اخلاقی محسوب میشه؟