چگونه بازرگانان و فیلسوفان یونانی، علم اقتصاد را کشف کردند

مدت‌ها پیش از ظهور علم اقتصادِ مدرن، فیلسوفان یونانی در حال پی‌ریزیِ بستری برای درک همکاریِ انسانی در یک محیط اجتماعی بودند؛ تلاشی که به زایشِ تفکر اقتصادی کمک شایانی کرد.

در مکان‌هایی نظیر میلتوس، اِفِسوس و ساموس، مسیرهای تجاری از دریای مدیترانه می‌گذشتند، کالاها هر روز دست‌به‌دست می‌شدند و فرهنگ‌های گوناگون در تبادلاتی مسالمت‌آمیز با یکدیگر تلاقی می‌کردند. همان مردی که در بازار بر سر قیمت‌ها چانه می‌زد، چه‌بسا ساعاتی بعد بر فراز بندرگاه به رصد ستارگان می‌پرداخت. همان جامعه‌ای که شبکه‌های تجاری را توسعه داد، نخستین فیلسوفان را نیز در دامان خود پروراند. این مسئله به‌هیچ‌وجه یک تصادف نبود.

تجارت به چیزی فراتر از تبادلِ مادیِ صرف نیاز دارد؛ تجارت نیازمندِ محاسبه، آینده‌نگری، اعتماد و الگوخوانی است. تجارتِ موفق بر این انتظار استوار است که واقعیت از یک نظم و قاعده‌مندیِ مشخص پیروی می‌کند. کشتی‌ها باید مسیرهای قابل‌ پیش‌بینی را طی کنند. فصل‌ها باید در چرخه‌هایی مشخص و آشنا از راه برسند. توافقات باید محترم شمرده شوند. قیمت‌ها باید حامل اطلاعات باشند. و انسان‌ها باید بیاموزند که به‌رغمِ تفاوت در زبان، آداب‌ورسوم و منافع، با یکدیگر همکاری کنند.

همین الزاماتِ عملیِ تجارت بود که شیوهٔ نوینی از تفکر را پروبال داد. به‌تدریج، تبیین‌هایی که منحصراً در اسطوره‌ها ریشه داشتند، جای خود را به پرسش‌هایی دربارهٔ ساختارِ بنیادینِ خودِ واقعیت دادند. آن‌ها به جای اینکه بپرسند کدام ایزد بر یک پدیده حکم می‌راند، می‌پرسیدند کدام اصل آن را تبیین می‌کند. یونانیان این جست‌وجو برای یافتنِ اصول اولیه را، تکاپو برای کشف «آرخه»[1] می‌نامیدند؛ همان منبع و سرچشمهٔ بنیادینی که همه‌چیز از آن نشئت می‌گیرد.

ظهورِ «لوگوس»[2] در انزوا و جدای از زندگیِ روزمره رخ نداد. فیلسوفانِ ایونیا، دانشگاهیانی منزوی و بریده از جامعه نبودند. آن‌ها در شهرهای تجاری‌ای می‌زیستند که در آن‌ها مبادله، دریانوردی و حل‌مسئلهٔ عملی، در تاروپودِ زندگی روزمره تنیده شده بود. بازرگانی که خود را برای سفری دریایی در پهنهٔ دریای اژه آماده می‌کرد، نمی‌توانست صرفاً به سنت‌ها یا الطافِ الهی دل خوش کند. او به دانشی از بادها، فاصله‌ها، فصل‌ها و ریسک‌ها نیاز داشت. او ناگزیر بود تقاضای آینده را تخمین بزند، ارزش‌ها را بسنجد و منابعِ کمیاب را تخصیص دهد.

هر معاملهٔ موفقی، نیازمندِ قضاوت و تصمیم‌گیری در «شرایطِ عدم قطعیت» بود. از این منظر، تجارت عادت‌های ذهنیِ خاصی را پرورش داد که به‌طرز شگفت‌انگیزی به همان ویژگی‌هایی شباهت داشتند که بعدها به شالودهٔ علم و اقتصاد بدل شدند. تجارت، مشاهده را بر گمانه‌زنی، محاسبه را بر تکانه‌های احساسی، و سازگاری را بر اطاعتِ کورکورانه از مراجعِ قدرت ارجحیت بخشید. بدین‌سان بازار، به مدرسه‌ای غیرمنتظره برای خردورزی بدل شد.

این پیوند میانِ مبادله و پژوهشِ عقلانی، به‌خوبی توضیح می‌دهد که چرا نخستین فیلسوفان یونانی، نه از دلِ پادشاهی‌های منزوی، بلکه از درونِ مراکزِ تجاریِ پویایی سر برآوردند که با تمدن‌های متعددی در ارتباط بودند. رویارویی با مردمانِ بیگانه و اندیشه‌های رقیب، پیش‌فرض‌های موروثی را به چالش کشید و کنجکاویِ فکری را برانگیخت. همان گشودگیِ ذهنی که تسهیل‌گرِ تجارت بود، مسیر تفکر را نیز هموار ساخت.

در کانونِ اخلاقِ ارسطویی، مفهوم «فرونِسیس»[3] یا حکمتِ عملی نهفته است. این مفهوم به تواناییِ اتخاذِ تصمیماتِ محتاطانه و مدبرانه در موقعیت‌های عینی اشاره دارد؛ موقعیت‌هایی که در آن‌ها رسیدن به قطعیت ناممکن است و نتایج در هاله‌ای از ابهام قرار دارند. چنین قضاوتی را نمی‌توان به فرمول‌ها یا قواعدِ مکانیکی تقلیل داد. این امر نیازمند تجربه، انطباق‌پذیری و درکی عمیق از موقعیت‌های خاص است. بازرگانی که دربارهٔ آغاز یک سفر دریایی تصمیم می‌گیرد، کشاورزی که محصولِ فصل را انتخاب می‌کند، و صنعتگری که نحوهٔ تخصیص منابعش را می‌سنجد، همگی درگیرِ این شکل از استدلالِ عملی هستند.

«پراکسئولوژی» یا کنش‌شناسیِ لودویگ فون میزس با گزاره‌ای آغاز می‌شود که ارسطو درنگِ آن را درمی‌یافت: انسان‌ها عامدانه دست به کنش می‌زنند تا شرایطی کمتر رضایت‌بخش را با شرایطی مطلوب‌تر جایگزین کنند.

از نگاهِ موری روتبارد، تاریخِ اندیشهٔ اقتصادی به‌درستی با یونانیان آغاز می‌شود؛ چرا که آن‌ها نخستین کسانی بودند که پرسش‌هایی نظام‌مند دربارهٔ نظم، علیت، رفتار انسانی، مبادله و همکاریِ اجتماعی مطرح کردند. کارل منگر اثبات کرد که ارزش، در خودِ اشیا ریشه ندارد، بلکه از قضاوت‌های ذهنیِ افراد نشأت می‌گیرد. قیمت‌ها نه از طریق طراحیِ مرکزی، بلکه از دلِ تعاملاتِ انسانی پدیدار می‌شوند. میزس با بنا نهادنِ یک علم اقتصادِ متکی بر «کنشِ هدفمند»، این بینش را بسط داد.

هر دو سنت (اندیشهٔ یونانی و مکتب اتریش)، این باور را که پیچیدگی نیازمندِ یک «معمارِ مرکزی» است، طرد کردند. هر دو با فروتنیِ فکری به واقعیت نزدیک شدند و پیش از آنکه بکوشند نظمی خیالی را جایگزینِ نظمِ موجود کنند، در پیِ درکِ آن برآمدند.

پانویس‌ها


  1. آرخه (Arché): در فلسفهٔ یونان باستان، به معنای مبدأ، اصل و جوهرِ نخستینِ جهان است که فلاسفهٔ پیشاسقراطی در جست‌وجوی آن بودند.
  2. لوگوس (Logos): واژه‌ای یونانی که به معنای خرد، منطق، کلام و نظمِ کیهانی است و گذار از تفکر اسطوره‌ای (میتوس) به تفکر عقلانی را نمایندگی می‌کند.
  3. فرونِسیس (Phronesis): اصطلاحی در فلسفهٔ ارسطو که به «حکمت عملی» یا فضیلتِ تصمیم‌گیریِ درست در امور روزمره و شرایطِ متغیر ترجمه می‌شود، در تقابل با «سوفیا» (حکمت نظری).

دیدگاه خود را بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توجه: دیدگاه شما پس از تأیید مدیریت منتشر خواهد شد. برای انتشار فوری می‌توانید وارد حساب کاربری خود شوید.