هوش مصنوعی، آخرین میخ را بر تابوت کارل مارکس می‌کوبد

مارکس بخشی از نظام فکریِ خود را بر این باور استوار کرد که سرمایه، «ارتش عظیمِ بیکاران» را به وجود می‌آورد، و مارکسیست‌های مدرن نیز دقیقاً همین ادعا را در مورد هوش مصنوعی مطرح کرده‌اند. با این حال، آنچه ما در عمل می‌بینیم این است که هوش مصنوعی در واقع به ارزشِ نیروی کار می‌افزاید، نه اینکه از آن بکاهد.

کارل مارکس بر این باور بود که ماشین‌آلات سرانجام کارگران را به موجوداتی یک‌بارمصرف و دورریختنی تبدیل خواهند کرد. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست نوشتند که کارِ صنعتی، پیشاپیش کارگر را به «زائده‌ای از ماشین» [۱] تنزل داده است. مارکس در کتاب سرمایه استدلال کرد که ماشین‌آلات، یک «ارتش ذخیرهٔ صنعتی» [۲] و دائمی از کارگرانِ بیکار ایجاد می‌کنند. با گسترشِ اتوماسیون (خودکارسازی)، کارگران قدرتِ چانه‌زنی خود را از دست می‌دهند و در مقابل، سرمایه انحصار و سلطهٔ خود را تثبیت می‌کند. در نتیجه، پرولتاریا فقیرتر و مستأصل‌تر خواهد شد.

مارکس معتقد بود که از دلِ چنین شرایطی، انقلاب زاده می‌شود. این پیش‌بینی، در کانونِ کلِ چهارچوب فکری او قرار دارد. اما تاریخ در مسیری کاملاً معکوس حرکت کرد.

بیش از دو قرن است که اتوماسیون نه‌تنها ارزش نیروی کار را از بین نبرده، بلکه آن را چند برابر کرده است. ماشین‌ها به یک کارگر اجازه دادند تا به‌مراتب بیشتر از کارگرانِ دوره‌های پیشین تولید کند. کارگران به جای اینکه منسوخ و بی‌مصرف شوند، به‌شکلی چشمگیر مولدتر شدند.

نتیجهٔ این روند، یکی از بزرگ‌ترین جهش‌های رفاه و شکوفایی بود که جهان تاکنون به خود دیده است. استانداردهای زندگی بالا رفت، بهره‌وری اوج گرفت، و کارگران به جای آنکه به زائده‌های ناتوانِ ماشین‌ها تبدیل شوند، به اپراتورهای ابزارهایی قدرتمند و قدرتمندتر بدل گشتند. به بیان دیگر، پیش‌بینی مارکس مبنی بر اینکه اتوماسیون باعثِ تنزلِ جایگاهِ نیروی کار می‌شود، پیشاپیش با شکست مواجه شده است. جالب اینجاست که اقتصاددان دیگری، چیزی کاملاً متفاوت را پیش‌بینی کرده بود.

تقریباً یک قرن پیش از آنکه مارکس سرمایه را به رشتهٔ تحریر درآورد، آدام اسمیت توضیح داد که چگونه ابزارها و ماشین‌آلات، قدرت تولیدیِ نیروی کار را بسط می‌دهند. اسمیت در کتاب ثروت ملل تشریح کرد که پیشرفت در ماشین‌آلات به یک کارگر منفرد اجازه می‌دهد تا کاری را که زمانی نیازمندِ دستانِ بسیاری بود، به‌تنهایی به انجام برساند. مثالِ معروفِ او «کارخانه سنجاق‌سازی» بود. گروه کوچکی از کارگران با استفاده از ابزارهای تخصصی می‌توانستند هزاران سنجاق در روز تولید کنند. بدون آن ابزارها، یک کارگر احتمالاً برای تولید چند ده سنجاق نیز با دشواریِ فراوان روبه‌رو می‌شد. ماشین، جایگزینِ کارگر نشد؛ بلکه بازدهِ او را چند برابر کرد.

تاریخ نیز تا حد زیادی از مدل اسمیت پیروی کرده است، نه مارکس. ماشین‌آلات صنعتی، برق، رایانه‌ها و اینترنت، یک طبقهٔ کارگرِ دائماً بیکار خلق نکردند؛ بلکه طبقهٔ کارگری به‌مراتب مولدتر را به وجود آوردند. هر موج از فناوری، دامنهٔ توانمندیِ افراد در تولید را گسترش داد.

اما هوش مصنوعی، عنصری را وارد بازی می‌کند که برای نظریهٔ مارکس به‌مراتب ویرانگرتر است؛ هوش مصنوعی، توالیِ رویدادهایی را که کل استدلال مارکس بر آن استوار است، در هم می‌شکند. مارکس بر این باور بود که اتوماسیون ابتدا به طبقهٔ کارگر یورش می‌آورد. ماشین‌ها جایگزینِ کارگرانِ یَدی (دستی) و کارگرانِ صنعتی می‌شوند. همگام با از دست رفتنِ ارزش اقتصادیِ این کارگران، جمعیتِ عظیمی از نیروی کارِ کنارگذاشته‌شده، همان نیروی انقلابی‌ای را شکل می‌دهند که در نهایت نظام سرمایه‌داری را به چالش می‌کشد. این تقدم و تأخرِ وقایع مهم است؛ در واقع، کلیدِ ماجراست.

نظریهٔ مارکس متکی بر این است که پرولتاریا نخستین گروهی باشد که توسط ماشین‌ها به حاشیه رانده می‌شود. اما تکاملِ هوش مصنوعی در جهتی معکوس در حال رقم خوردن است. هوش مصنوعی در وهلهٔ نخست جایگزین کارِ یَدی نمی‌شود و کارگرانِ رده‌پایینی را که وظایفِ روزمره و تکراری انجام می‌دهند، هدف قرار نمی‌دهد. نخستین ترکش‌های این دگرگونی، در سطوحِ بالاترِ هرمِ سازمانی در حال نمایان شدن است.

سیستم‌های هوش مصنوعی به‌طور فزاینده‌ای قادر به انجام کارهایی هستند که زمانی در انحصار مدیران اجرایی، استراتژیست‌ها، مشاوران و رهبران سازمانی بود. نقش‌هایی که حول محورِ ترکیبِ اطلاعات، تدوین استراتژی، نوشتن برنامه‌ها، هماهنگیِ تیم‌ها و تصمیم‌گیری‌های سطحِ بالا شکل گرفته‌اند — یعنی دقیقاً همان کارِ «طبقهٔ مدیریتی و راهبردی».

این دیگر یک فرضیه نیست. پژوهشگران از پیش، آزمایشِ این ایده را آغاز کرده‌اند. در آزمایش اخیری که در مجله هاروارد بیزینس ریویو (HBR) تشریح شده، محققان یک محیط رقابتیِ شرکتی را شبیه‌سازی کردند و از شرکت‌کنندگان انسانی و یک سیستم هوش مصنوعی خواستند تا یک شرکت مجازی را اداره کنند. هوش مصنوعی با استفاده از همان اطلاعاتی که در اختیار انسان‌ها بود، تصمیمات استراتژیکی در زمینه قیمت‌گذاری، طراحی محصول و جایگاه‌یابی در بازار اتخاذ کرد. در بسیاری از موارد، هوش مصنوعی در سودآوری و بهینه‌سازیِ استراتژیک، انسان‌ها را پشت سر گذاشت.

در همین حال، شرکت‌های بزرگ فناوری، فعالانه در حال ساختِ عامل‌های خودمختارِ هوش مصنوعی هستند که برای برنامه‌ریزی، اقدام و اجرای وظایفِ پیچیدهٔ تجاری با حداقلِ نظارتِ انسانی طراحی شده‌اند. در کنفرانس re:Invent شرکت آمازون در سال ۲۰۲۵، این شرکت کلاس جدیدی از «عامل‌های پیشگام» را معرفی کرد که قادرند پروژه‌های پیچیده را برای ساعت‌ها یا حتی روزها بدون مداخلهٔ انسان مدیریت کنند.

این سیستم‌ها بخشی از یک تغییر پارادایمِ گسترده‌تر به سوی پدیده‌ای هستند که پژوهشگران آن را «هوش مصنوعی عاملیت‌محور»[۳] می‌نامند — سیستم‌های نرم‌افزاریِ خودمختاری که می‌توانند محیط را درک کنند، دربارهٔ اهداف استدلال نمایند و از جانب انسان‌ها دست به اقدام بزنند.

روندِ پیش‌رو کاملاً روشن است. سیستم‌های هوش مصنوعی در حال عبور از مرزهای اتوماسیونِ ساده و ورود به نقش‌هایی هستند که شامل برنامه‌ریزی، تحلیل و تصمیم‌گیری در سراسرِ بدنهٔ سازمان‌ها می‌شود. به بیان دیگر، ماشین در حال کوچک کردن و متراکم ساختنِ همان لایه‌ای از جامعه است که به‌طور سنتی در جایگاهی فراتر و بالاتر از کارگر قرار می‌گرفت. این در حالی است که برق‌کار همچنان سیم‌کشی می‌کند، لوله‌کش همچنان لوله‌ها را تعمیر می‌کند و مکانیک همچنان موتورها را راه می‌اندازد. خودکارسازیِ مهارت‌های فیزیکی در محیط‌های پیچیده همچنان دشوار است. این دقیقاً نقطهٔ مقابل چیزی است که مارکس انتظارش را می‌کشید.

مارکس معتقد بود که ماشین‌ها کارشان را با جایگزینیِ نیروی بازو آغاز می‌کنند. اما آنچه امروز می‌بینیم این است که ماشین‌ها جایگزینی با «تفکرِ ساختاریافته» را در رده‌های میانیِ سازمان‌ها کلید زده‌اند. این تفاوت، اهمیت بنیادین دارد.

چهارچوب فکریِ مارکس بر این فرض استوار است که پرولتاریا، نخستین قربانیِ پیشرفت تکنولوژی است. به حاشیه رانده شدنِ آن‌ها، همان فشار اقتصادیِ مشترکی را خلق می‌کند که هیزم به آتشِ تضاد طبقاتی می‌ریزد. کارگر به این دلیل به کانونِ روایت سیاسی تبدیل می‌شود که اولین کسی است که کنار گذاشته می‌شود. اما اگر اتوماسیون به جای آن، با متراکم ساختنِ طبقهٔ مدیریتی و استراتژیک آغاز شود، این پویایی کاملاً فرو می‌پاشد. نخستین اختلال در کفِ هرم سازمانی رخ نمی‌دهد؛ بلکه در حوالی مرکز تا رأس آن در حال وقوع است.

و این مشکل تنها به مارکس ختم نمی‌شود. بسیاری از اندیشمندانِ پس از او نیز نگرانی‌های مشابهی درباره سرمایه‌داری بنا کردند که مبتنی بر این فرض بود: اتوماسیون در درجهٔ اول نیروی کار را بی‌اثر می‌کند و به‌تدریج قدرت را از دستانِ کارگران خارج می‌سازد. جان کنت گالبرایت استدلال کرد که سیستم‌های صنعتی مدرن، قدرت را در ساختارهای عظیمِ شرکتی متمرکز می‌کنند که توسط نخبگان تکنوکرات اداره می‌شوند. اما هوش مصنوعی در حال خودکارسازیِ همان کارکردهای مدیریتی است که گالبرایت گمان می‌کرد بر اقتصاد تسلط خواهند یافت.

هربرت مارکوزه هشدار متفاوتی داد. او در کتاب انسان تک‌ساحتی استدلال کرد که جامعهٔ تکنولوژیک، افراد را در درونِ سیستم‌های عظیمِ کنترلِ صنعتی به دام خواهد انداخت.

حتی در سال‌های اخیرتر، اقتصاددانانی مانند پل کروگمن نگرانی‌های مشابهی را درباره اثرات بلندمدت فناوری بر نیروی کار مطرح کرده‌اند. کروگمن استدلال کرده است که تغییرات تکنولوژیک می‌تواند قدرت چانه‌زنی کارگران را تضعیف کرده و به افزایش نابرابری دامن بزند؛ او هشدار داده که ممکن است اتوماسیون به‌طور فزاینده‌ای جایگزین کار انسانی در بخش‌های عظیمی از اقتصاد شود. اما هوش مصنوعی ممکن است در جهتی کاملاً متضاد فشار بیاورد.

هوش مصنوعی با کاهشِ چشمگیرِ هزینه‌های تحلیل، هماهنگی و تولید، به افراد اجازه می‌دهد کارهایی را انجام دهند که زمانی نیازمندِ سازمان‌های عریض‌وطویل بود. یک کارآفرینِ تنها — که به ابزارهای قدرتمندِ هوش مصنوعی مجهز شده — اکنون می‌تواند با حداقلِ زیرساختِ نهادی، به‌طور فزاینده‌ای محصول طراحی کند، بازارها را تحلیل نماید، نرم‌افزار بنویسد و کسب‌وکارها را اداره کند. هوش مصنوعی به جای آنکه افراد را درونِ سیستم‌های بزرگ به دام بیندازد، ممکن است انسان‌های بسیار بیشتری را برای ساختِ سیستم‌های خودشان توانمند سازد.

در میانِ تمامیِ این متفکرانِ متفاوت، یک پیش‌فرض به‌طرز شگفت‌انگیزی ثابت مانده بود: اتوماسیون قرار بود در ابتدا کارگران را تهدید کند. هوش مصنوعی این باور را پیچیده و متزلزل می‌کند.

نخستین دگرگونیِ معنادار در جایی ظاهر نمی‌شود که مارکس و بسیاری از وارثان فکری او انتظارش را داشتند. این اختلال در همان لایه‌های تحلیل، هماهنگی و استراتژی پدیدار می‌شود که روزگاری در برابر مکانیزه‌شدن مصون به نظر می‌رسیدند.

قرار بود ماشین با جایگزین شدن به جایِ کارگر، کارش را آغاز کند. اما هوش مصنوعی با جایگزین شدن به جای کسانی آغاز کرده است که در میانه‌ها و رأسِ سازمان‌ها نشسته‌اند و تصمیم می‌گیرند کارگران چه کاری باید انجام دهند. این چرخشِ معکوس، صرفاً اصلاحی بر پیش‌بینیِ مارکس نیست. این، همان آخرین میخی است که بر تابوت او کوبیده می‌شود.


  1. زائده‌ای از ماشین (appendage of the machine): عبارتی معروف در مانیفست کمونیست است؛ اشاره به ازخودبیگانگی کارگر که از یک انسانِ خالق، به قطعه‌ای بی‌جان و وابسته به ماشین تنزل یافته است.
  2. ارتش ذخیره صنعتی (industrial reserve army): اصطلاحی در اقتصاد سیاسیِ مارکسیستی که به لشکرِ دائمیِ بیکاران اشاره دارد؛ اهرمی که سرمایه‌دار با استفاده از ترسِ کارگران از پیوستن به آن، دستمزدها را پایین نگه می‌دارد.
  3. هوش مصنوعی عاملیت‌محور (Agentic AI): نسل جدیدی از هوش مصنوعی که بر خلاف ابزارهای سنتی (که صرفاً به دستورات پاسخ می‌دادند)، دارای «عاملیت» (Agency) است؛ یعنی می‌تواند مستقلاً برنامه‌ریزی کند، تصمیم بگیرد و برای رسیدن به یک هدف اقدام کند.

دیدگاه خود را بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توجه: دیدگاه شما پس از تأیید مدیریت منتشر خواهد شد. برای انتشار فوری می‌توانید وارد حساب کاربری خود شوید.