افسانه قاره خالی و دکترین کشف (پرونده سرخپوست‌ها – قسمت اول)

افسانه قاره خالی و دکترین کشف (پرونده سرخپوست‌ها – قسمت اول)

🪶 پشت پردۀ وسترن‌های هالیوودی و افسانۀ قارۀ خالی چه خبر بود؟

در قسمت پنجم از فصل دوم پادکست پادیا، به سراغ یکی از پیچیده‌ترین، دردناک‌ترین و تحریف‌شده‌ترین روایت‌های تاریخ آمریکا می‌رویم: نابودی سیستماتیک جوامع بومی در جریان توسعه‌طلبی به سمت غرب. در این قسمت سعی می‌کنیم فراتر از کلیشه‌های سینمایی از گاوچران‌های قهرمان، از منظر خود بومیان به این برخورد تمدنی نگاه کنیم و ریشه‌های حقوقی، ایدئولوژیک و بیولوژیک این فاجعه را واکاوی کنیم.

🎧 محورهای تحلیلی این قسمت:

افسانه قاره خالی: بررسی سلاح ایدئولوژیک «دکترین کشف» و توجیه استعمار.
کالایی‌سازی زمین: چگونگی پیش‌فروش زمین‌های بومیان در بورس‌های اروپایی پیش از تصرف فیزیکی.
واقعیت جمعیتی آمریکا: نگاهی به تمدن‌های پیشرفته، معماری‌های شگفت‌انگیز و شهرهای بومیان قبل از ورود مهاجران.
سلاح خاموش بیولوژیکی: نقش پاتوژن‌های مرگبار در خالی شدن قاره و توجیهات مذهبی پیرامون آن.
اسب، تکنولوژی زنده: داستان شگفت‌انگیز ورود اسب و تحول بنیادین اقتصاد و جنگاوری قبایل دشت‌های بزرگ.

📚 منابع و مستندات استفاده شده در این قسمت:

کتاب Bury My Heart at Wounded Knee نوشتۀ دی براون (Dee Brown)
کتاب A Misplaced Massacre نوشتۀ آری کلمن (Ari Kelman)
کتاب Empire of the Summer Moon نوشتۀ اس. سی. گوین (S.C. Gwynne)
کتاب The Earth Shall Weep نوشتۀ جیمز ویلسون (James Wilson)
کتاب Custer Died for Your Sins نوشتۀ واین دلوریا جونیور (Vine Deloria Jr.)

سرفصل‌های این اپیزود:

⏳ 00:00 – مقدمه؛ توهم غرب وحشی
⏳ 13:11 – افسانه قاره خالی و دکترین کشف
⏳ 13:41 – واقعیت جمعیتی و تمدن‌های پیشرفته بومیان
⏳ 17:30 – پیوند معنوی و وجودی با زمین
⏳ 20:42 – طاعون بیولوژیکی و سلاح نامرئی
⏳ 25:00 – ورود اسب؛ تکنولوژی زنده در دشت‌های بزرگ

توی این قسمت، قراره مثل قسمت قبل روایتی داشته باشیم از تاریخ آمریکا؛ اما این‌بار می‌ریم به تقریباً یک قرن قبل از ماجرای بمب اتمی. ماجرایی که امروز می‌خوایم درباره‌ش حرف بزنیم، از نظر اهمیت، ابعادِ انسانی، و تأثیرِ تاریخیِ بلندمدت، نه‌تنها کمتر از هیروشیما نیست، بلکه شاید ریشه‌های همون نگاهی رو به ما نشون بده که بعدها منجر به چنان تصمیماتی شد. می‌خوایم به یکی از دردناک‌ترین، پیچیده‌ترین و البته تحریف‌شده‌ترین روایت‌های تاریخ آمریکا بپردازیم: نابودیِ سیستماتیکِ جوامع بومیان آمریکا در جریانِ چیزی که بهش می‌گن «توسعه‌طلبی به سمت غرب».
از این ماجرا، یک «روایت رسمی» وجود داره. همون تصویری که سال‌هاست هالیوود توی ذهن همۀ ما کاشته؛ یک تصویر حماسی و پر زرق‌وبرق: کابوی‌های شجاع، پیشگامانِ ماجراجویی که سوار بر دلیجان‌ها به سمت افق می‌رن، کلانترهای بااخلاق، و البته یک «سرزمین خالی و وحشی» که فقط منتظر بود تا کشف و متمدن بشه. این روایت، معمولاً به عنوان فصل دومِ داستانِ شکل‌گیریِ آمریکا به خوردِ دنیا داده می‌شه. اگر فصل اولش، داستان جنگ‌های استقلال و اون سیزده مستعمرۀ اولیه در شرق بود، فصل دومش همین حرکتِ قهرمانانه و غلبه بر طبیعتِ وحشیِ غرب بود.
اما... این فقط یک روی سکه است؛ همون رویی که برنده‌ها ضربش کردن. داستانِ واقعیِ غرب، داستان کاملاً متفاوتیه که تا مدت‌ها در سایۀ افسانه‌های هالیوودی و کتاب‌های درسیِ کنترل‌شده، پنهان مونده بود. توی این قسمت و دو قسمتِ آینده، می‌خوایم پرده از این روایت برداریم. می‌خوایم بریم به قلبِ تاریخ غرب آمریکا، در یک دورۀ سرنوشت‌ساز؛ از اواسط قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم. دوره‌ای که در اون، سرنوشت ده‌ها قبیله، ملت و تمدنِ بومی، برای همیشه تغییر کرد.
ما اینجا تو پادیا نمی‌خوایم فقط به وقایعِ مستند و جنایاتِ ثبت‌شده نگاه کنیم و یک لیست از جنگ‌ها ردیف کنیم. می‌خوایم تلاش کنیم از منظرِ خود بومیان به این تاریخ نگاه کنیم. می‌خوایم فراتر از اینکه «چه اتفاقی افتاد»، به این سؤال اساسی برسیم که «چرا»؟ چرا این اتفاقات افتاد و چرا اثراتش، ترومای ناشی از اون، هنوز هم این‌قدر عمیق و زنده باقی مونده؟
منابع اصلی من مجموعه‌ای از کتاب‌های مهم و جریان‌سازه که هر کدوم از یک زاویۀ متفاوت به این ماجرا می‌پردازن:
اول، کتاب «قلبم را در ووندد نی دفن کنید» نوشتۀ دی براون؛ کتابی که مثل یک زلزله بود و تاریخ غرب آمریکا رو برای اولین‌بار از نگاه خود بومیان و بر اساس اسنادِ خودشون روایت کرد.
دوم، کتاب «کشتار نابجا: کشمکش بر سر یادبود سند کریک» نوشتۀ آری کلمن؛ که به یکی از بدنام‌ترین قتل‌عام‌های این دوره و جنگِ بی‌رحمانه‌ای که سال‌ها بعد بر سرِ «حافظۀ تاریخیِ» اون درگرفت می‌پردازه.
سوم، کتاب جذابِ «امپراتوری ماه تابستان» اثر اس. سی. گویین؛ داستانِ ظهورِ خیره‌کننده و سقوطِ تلخِ قوم قدرتمند کومانچی رو از طریق زندگی آخرین رئیس بزرگشون، کوآنا پارکر، برامون روایت می‌کنه.
چهارم، کتاب «زمین خواهد گریست» نوشتۀ جیمز ویلسون؛ که یک نگاهِ عمیق، شخصی و انسان‌شناسانه به فرهنگ‌ها، باورها و تاریخِ پیچیدۀ بومیان آمریکا داره.
و در نهایت، کتاب «کاستر برای گناهانتان مرد: یک مانیفست سرخپوستی» نوشتۀ واین دلوریا جونیور؛ که یک مانیفستِ انتقادیِ فوق‌العاده قدرتمنده از نگاه یک روشنفکر بومی به روابط دولت و بومیان و مبارزه‌شون برای حاکمیت.
با تکیه بر این منابع، سعی می‌کنیم از اون روایت‌های کلیشه‌ایِ وسترن فراتر بریم، لایه‌های زیرینِ این برخوردِ تمدنی رو بشکافیم و امیدوارم بتونیم تأثیرِ انسانیِ این دوران رو واقعاً حس کنیم. پس بریم که این جعبۀ سیاه تاریخی رو کمی باز کنیم.

بخش اول: ریشه‌های عمیق؛ زندگی پیش از کلمب و افسانۀ قارۀ خالی
قبل از اینکه بریم به قلب ماجراها و نبردهایی که تو مقدمه اشاره کردم، بیایید اول زمینۀ بحث رو روشن کنیم تا اگر کمتر با جغرافیای تاریخیِ آمریکا آشنا هستید، راحت‌تر بتونید با روایت همراه بشید.
تو مقدمه از عبارت "توسعه‌طلبی به سمت غرب" استفاده کردم. پس اول باید ببینیم اصلاً منظور از "غرب" دقیقاً کجاست؟ و این اتفاقاتی که قراره درباره‌ش حرف بزنیم، تو چه دوره‌ای و توسط چه کسانی رقم خورد؟
وقتی استعمارگران اروپایی برای اولین‌بار پاشون به قاره آمریکا رسید، خب طبیعیه که چیزی به نام "ایالات متحده آمریکا" وجود نداشت. اولین تماس‌ها، درگیری‌ها و فتوحات، توسط قدرت‌های استعماریِ اروپایی مثل اسپانیا، فرانسه و انگلیس در سواحل شرقیِ قاره اتفاق افتاد. مثلاً در ویرجینیا، استعمارگران انگلیسی با قوم پوهاتان (Powhatan) درگیر شدند و در نیوانگلند، جنگ‌های خونینی مثل "جنگ پِکوات" (Pequot War) در دهۀ ۱۶۳۰، منجر به کشتار و جابجاییِ وسیع بومیان شد. همۀ این‌ها در شرق قاره بود.
اما سال‌ها بعد، زمانی که نوادگانِ همین مهاجران علیه بریتانیا شورش کردن، به سمت استقلال رفتند و کشوری به نام «ایالات متحده آمریکا» شکل گرفت، این کشورِ تازه‌تأسیس، خودش تبدیل شد به نیروی اصلیِ پیش‌برندۀ توسعه‌طلبی. حالا دیگه "غرب"، به سرزمین‌های وسیعِ غربِ رودخانۀ عظیمِ می‌سی‌سی‌پی (Mississippi River) گفته می‌شد: دشت‌های بزرگ (Great Plains)، کوه‌های سر به فلک کشیدۀ راکی، و تمامِ اون مسیرِ بی‌انتها تا سواحل اقیانوس آرام. یعنی مناطقی که امروز ایالت‌هایی مثل کلرادو، مونتانا، داکوتای شمالی و جنوبی، تگزاس، و بخش‌هایی از آریزونا و نیومکزیکو رو تشکیل می‌دن.
پس داستانی که ما تو این مجموعه قراره روایت کنیم، عمدتاً مربوط به دورۀ پس از تشکیلِ ایالات متحده است؛ دوره‌ای که تو تاریخ رسمی بهش "جنگ‌های سرخپوستی" هم می‌گن. دوره‌ای که ارتش آمریکا، با اتکا به پیمان‌های پی‌درپی و سیاست‌های متغیرِ دولت فدرال (که بومی‌ها تو مذاکرات معمولاً ازش به عنوان "پدر بزرگ" یا صرفاً "واشنگتن" یاد می‌کردن)، سرنوشتِ اقوامی مثل سو (Sioux)، شایان (Cheyenne)، کومانچی (Comanche)، آپاچی (Apache) و ده‌ها ملتِ دیگه‌ای رو که تو مسیرِ این ماشینِ توسعه‌طلبی قرار داشتن، برای همیشه تغییر داد.
در قلبِ این توسعه‌طلبی، یک افسانۀ بسیار قدرتمند و کارآمد وجود داشت: افسانۀ "قارۀ خالی" یا "طبیعتِ وحشیِ بکر" (Virgin Wilderness).
دقت کنید، این فقط یک عبارتِ شاعرانه یا توصیفِ جغرافیایی نبود؛ این یک «سلاحِ ایدئولوژیک» بود. ادعا می‌شد که این قارۀ پهناور، به درستی توسط ساکنانِ بومی‌اش مورد استفاده قرار نمی‌گیره، پس مالکیت و توسعۀ اون توسط انسانِ سفیدپوستِ اروپایی، نه‌تنها یک حق، بلکه یک "وظیفه" و رسالتِ تمدنیه.
برای توجیه این غصبِ بزرگ، روشنفکران و سیاستمدارانِ اون زمان، بومیان رو توی دسته‌بندی‌های خاصی از نظریه‌های تکاملِ اجتماعی قرار می‌دادن. یعنی چی؟ یعنی اون‌ها رو صرفاً به عنوان «شکارچی-گردآورنده» و انسان‌هایی در مرحلۀ «پیشاتمدن» معرفی می‌کردن.
این افسانه، روی هوای خالی بنا نشده بود؛ ریشه در یک ابزارِ حقوقیِ بسیار قدیمی داشت به نام «دکترین کشف» (Doctrine of Discovery). دکترین کشف در واقع یک قانونِ مذهبیِ بازمانده از قرن پانزدهم و فرمان‌های پاپ بود که می‌گفت: هر زمینِ متعلق به "غیرمسیحیان"، به‌طور خودکار متعلق به اولین کاشفِ اروپاییِ اونه. تحتِ این چارچوبِ حقوقیِ عجیب و غریب، بومیانِ آمریکا از جایگاهِ «مالکِ مطلقِ سرزمین»، به یک شبهِ «مستأجر» تنزل پیدا کردن که در بهترین حالت، فقط یک «حقِ سکونتِ» موقت (Right of Occupancy) داشتن تا زمانی که حاکمِ جدید بخواد اون‌ها رو جابجا کنه.
اما این سیستمِ حقوقی، یک کارکردِ اقتصادیِ بسیار فوری و حیاتی برای آمریکا داشت. دولتِ نوپای آمریکا بعد از جنگ‌های استقلال، عملاً ورشکسته بود. پول نداشت. اما چی داشت؟ کاغذ و نقشه! اون‌ها شروع کردن به کالایی‌سازیِ زمین‌هایی که هنوز حتی فیزیکاً تصرفشون نکرده بودن. سیاست‌هایی مثل "فرمان شمال غربی" (Northwest Ordinance) در سال ۱۷۸۷، در واقع نقشه‌های عظیمِ املاک و مستغلات بودن. زمین‌های تحت کنترلِ بومی‌ها، روی کاغذ به قطعاتِ منظمِ شبکه‌ای (Grid) تقسیم می‌شد و پیش‌فروش می‌شد تا هزینه‌های دولت فدرال تأمین بشه. یعنی قبل از اینکه حتی چکمۀ اولین سربازِ آمریکایی به اون زمین برسه، سندش در بازارهای شرقی و بورس‌های اروپایی معامله شده بود!
در قرن نوزدهم، این نگاهِ به شدت اقتصادی، با اون دکترینِ مذهبی ترکیب شد و مفهومِ سکولار، ملی‌گرایانه و بسیار خطرناکی به نام «سرنوشت آشکار» (Manifest Destiny) رو ساخت. این باور که گسترشِ ایالات متحده از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام، یک رسالتِ الهی، طبیعی و غیرقابل‌توقف است تا این پروژۀ خشنِ استعماری کاملاً توجیه بشه.
استعمارگران به‌طور کاملاً آگاهانه و مهندسی‌شده، بومیان رو تو دستۀ "کوچ‌نشینانِ غیرکشاورز" قرار می‌دادند. چرا؟ چون بر اساس منطقِ حقوقیِ اون زمان که از فلسفۀ جان لاک وام گرفته شده بود، زمینی که روی اون "کارِ" مولد — یعنی کشاورزیِ ساختاریافته و محصورسازی — انجام نشه، زمینِ بایر محسوب می‌شه و به کسی تعلق نداره. اون‌ها می‌گفتند بومیان در این سرزمین فقط "پرسه می‌زنن" (Range) و در اون "ساکن" (Inhabit) نیستن. این یک بازیِ کثیف و خطرناک با کلمات بود برای خالی کردنِ مفهومِ مالکیت و حقِ بومیان بر سرزمینشون.
حالا اینجا قاعدتاً یک سؤال مهم باید پیش بیاد: آیا قاره آمریکا واقعاً همون‌طور که می‌گفتن خالی بود؟ حداقل خالی به این معنا که فقط چند هزار کوچ‌نشینِ سرگردان توش پرسه بزنن؟
با توجه به فکت‌ها و چیزهایی که الآن دیگه می‌دونیم، جواب یک نهِ قاطعه. تمام شواهدی که امروز در دست داریم – از باستان‌شناسیِ مدرن گرفته تا گزارش‌های اولیۀ خودِ کاشفان و البته سنت‌های شفاهیِ بومیان – تخمین می‌زنن که جمعیت فقط در آمریکای شمالی به تنهایی، می‌تونسته حدود ۷ میلیون نفر یا حتی بیشتر باشه. و این فقط آمریکای شمالیه. اگه کل نیمکرۀ غربی رو در نظر بگیریم، یعنی تمام قارۀ آمریکا از شمال تا جنوب، و تمدن‌های بزرگِ کشاورزی و شهری مثل آزتک‌ها و اینکاها رو هم حساب کنیم، داریم در مورد جمعیتی بین ۷۵ تا ۱۰۰ میلیون نفر صحبت می‌کنیم!
برای اینکه مقیاسِ این عدد دستتون بیاد، این جمعیت تقریباً با جمعیتِ کلِ اروپا در همون مقطعِ زمانی برابری می‌کرد.
این آمار تکان‌دهنده‌ست. پس اینجا اصلاً یک طبیعتِ وحشی و خالی نبوده. نه، اینجا یک دنیای کاملاً مسکونی و فوق‌العاده متنوع بود: با جوامعِ پیچیده، شبکه‌های تجاریِ گسترده که از اقیانوس آرام تا خلیج مکزیک امتداد داشت، و کشاورزیِ بسیار پیشرفته. دنیایی که در حالِ شکوفایی بود.
یعنی این‌ها فقط دسته‌های پراکنده‌ای نبودن که برای پیدا کردن غذا در حال کوچ کردن باشن. اون‌ها جوامع تثبیت‌شده و ساختارهای واقعی داشتن و شواهدِ این تمدن رو خیلی جاها می‌شه دید. بذارید برای اینکه این دروغِ "سرخپوستِ صرفاً کوچ‌نشین" رو بشکنیم، چند تا مثال براتون بزنم:
مثلاً بریم به جنوب غربی آمریکا، حوالی آریزونا و نیومکزیکوی امروزی. اونجا ما مردمِ موگویون (Mogollon) رو داشتیم که تاریخشون برمی‌گرده به حدود ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح. اون‌ها روستاهای دائمی می‌ساختن، با خانه‌هایی مهندسی‌شده و نیمه‌زیرزمینی که بهشون "خانه‌های گودالی" (Pit Houses) می‌گفتن تا در برابر گرمای طاقت‌فرسای روز و سرمای شب عایق باشه. اون‌ها کشاورزهای ماهری بودن: ذرت، کدو، تنباکو، و پنبه کشت می‌کردن و محیط زیستِ خشکِ خودشون رو کاملاً رام کرده بودن.
یا بریم بالاتر، به سواحل اقیانوس آرام، از واشنگتن امروزی تا خود آلاسکا. اونجا اقوامی مثل نوتکا (Nootka) و هایدا (Haida) زندگی می‌کردن. اقتصادِ این‌ها کاملاً به مهاجرتِ سالانۀ ماهی‌های سالمون گره خورده بود، که یک منبع غذاییِ عظیم و تقریباً نامحدود بود. همین فراوانی بهشون اجازه می‌داد که ثروت‌اندوزی کنن و روستاهای دائمی و شهرهای کوچکی داشته باشن. جوامعشون سلسله‌مراتبی و به شدت سازمان‌یافته بود. اون‌ها خانه‌های چوبی غول‌پیکری از تخته‌های پهن می‌ساختن که بهش Plank Houses می‌گن؛ بعضی‌هاشون تا ۱۸ متر طول داشتن! با یک نجاریِ فوق‌العاده و همون ستون‌های چوبیِ کنده‌کاری‌شدۀ معروف یا توتم‌پل‌ها (Totem Poles) که حتماً تو فیلما دیدید.
حالا برگردیم شرق قاره، اونجا گروه‌هایی مثل آلگانکیان‌ها (Algonquians) رو داشتیم. اقتصاد این‌ها کاملاً ترکیبی و هوشمندانه بود. یعنی نزدیکِ شهرهای دائمی‌شون که غالباً با دیوارهای دفاعی و حصارهای چوبیِ بلند محافظت می‌شد، کشاورزیِ سیستماتیک می‌کردن—تکنیکِ کاشت همزمانِ ذرت و لوبیا و کدو رو داشتن—و در عین حال، به صورت فصلی از طبیعتِ اطرافشون با شکار و ماهیگیری نهایت استفاده رو می‌بردن.
پس با این همه مدرک، دیگه کاملاً مشخصه که این مردم، قطعاً اون شکارچی-گردآورنده‌های ساده و بی‌هویتی که استعمارگرا توی دادگاه‌ها و روزنامه‌هاشون تصویر می‌کردن، نبودن.
حالا که فهمیدیم این سرزمین نه تنها خالی نبوده، بلکه پر از جوامعِ پیچیده بوده، باید ببینیم نگاهِ خودِ این آدم‌ها به سرزمینشون چطوری بود؟ آیا در نگاهشون این زمین‌ها صرفاً یک منبعِ اقتصادی بود برای بهره‌کشی؟
برای بومیان، رابطه‌شون با زمین، یک رابطۀ عمیقاً معنوی و وجودی بود. این همون مفهومی از "وطن" بود، اما در یک سطح متافیزیکی.
ببینید، حتی کسی مثل کاپیتان جان اسمیت، که از اولین رهبران مستعمره‌نشینان بود و اصلاً دل خوشی هم از بومی‌ها نداشت، توی نوشته‌هاش اعتراف می‌کنه که قوم پوهاتان چقدر کاردرست و به قول خودش با "نظم و تمدن" بر قلمروشون حکومت می‌کردن.
برای بومی‌ها، جوامعشون کاملاً با جغرافیاشون عجین شده بود. خیلی از قبیله‌ها، اسمی که در زبان بومی برای خودشون انتخاب کرده بودن، معنیش می‌شه "مردم نخستین" (The First People) یا "مردم اصیل". این اسم‌گذاری، خودش نشون‌دهندۀ اینه که چقدر در مکان‌های مقدسشون ریشه داشتن. مثلاً قوم توهونو اودهام (Tohono O'odham)، قلۀ کوه بابوکواری رو مرکز عالم می‌دونن. یا قوم قدرتمند بلک‌فیت (Blackfeet) هنوز که هنوزه منطقه‌ای به اسم بجر-تو مدیسین (Badger-Two Medicine) رو "ستون فقرات جهان" می‌دونن و بهش سفر زیارتی دارن.
اینجاها برای اون‌ها فقط یک تیکه خاک نبود که بشه خرید و فروخت؛ اینجا مکانِ پیدایشِ اون‌ها بود. اسطوره‌های آفرینش‌شون بهشون می‌گفت که اون‌ها دقیقاً در همون جایی زندگی می‌کنن که توسط نیروی برتر خلق شدن. برای اون‌ها، اینجا "دنیای قدیم" بود، سرزمین باستانی‌شون، نه یک "دنیای جدید" (New World) که منتظر باشه یه اروپایی بیاد و کشفش کنه. این یک برخوردِ مرگبار بین دو دیدگاهِ کاملاً متضاد به مفهومِ هستی و زمین بود.

بخش دوم: قاتلِ نامرئی و نگاهِ پدرسالارانه
خب، حالا اروپایی‌ها از راه می‌رسن. ما معمولاً وقتی به این دورۀ برخورد فکر می‌کنیم، ذهنمون سریع می‌ره سراغ تفنگ‌ها، سواره‌نظام، درگیری‌ها و جنگ‌ها. اما منابع تاریخی به یک چیزِ دیگه‌ای اشاره می‌کنن. یک چیزِ نادیدنی اما بی‌نهایت ویرانگر، که قبل از اینکه حتی اولین گلولۀ جنگ‌های بزرگ شلیک بشه، ضربۀ مهلکِ خودش رو زد. اون چی بود؟
بیماری.
بدون هیچ شکی، فاجعه‌بارترین نیروی اولیۀ استعمار، قدرت نظامیِ اروپایی‌ها نبود؛ میکروب‌هاشون بود. اروپایی‌ها با خودشون پاتوژن‌ها و مریضی‌هایی رو آوردن که بدن بومی‌ها، به خاطر هزاران سال ایزوله بودن از بقیۀ قاره‌ها، هیچ آنتی‌بادی و ایمنی‌ای در برابرشون نداشت. به خصوص آبله (Smallpox)، ولی در کنارش سرخک، آنفولانزا، و حصبه هم بود.
این بیماری‌ها که اغلب از طریق خدمۀ کشتی‌ها، حیواناتِ اهلیِ اروپایی‌ها و حتی بعدها تجارِ برده وارد می‌شدن، مثل آتیش توی علفزارِ خشک پخش می‌شدن. یک اپیدمی می‌تونست توی فقط چند ماه، به معنای واقعی کلمه، نصفِ جمعیتِ یک قوم رو نابود کنه. ما این فاجعه رو به وضوح در مورد قوم چروکی (Cherokee) می‌بینیم؛ تلفات وحشتناک، حتی قبل از اینکه تماسِ فیزیکیِ قابل توجهی با مهاجران داشته باشن. تصور کنید در یک روستا از خواب بیدار بشید و ببینید از هر دو نفر، یک نفر مرده یا در حالِ احتضاره. ساختارهای اجتماعی از هم می‌پاشید، شمن‌ها و پزشکانِ بومی می‌دیدن که طبِ سنتی‌شون هیچ پاسخی به این هیولای نامرئی نمی‌ده و نسلِ بزرگان و حاملانِ دانشِ شفاهی، یک‌شبه محو می‌شدن.
تصورش تقریباً غیرممکنه. اما نکتۀ عجیب و آزاردهنده برای ما وقتی تاریخ رو می‌خونیم اینجاست که توی خیلی از گزارش‌های اولیۀ اروپایی‌ها، در برابر این حجم از مرگ، یک جور توجیهِ معنوی و دین‌داریِ تاریک رو می‌بینیم. مثلاً مهاجرانِ پیوریتن (Puritans) گزارش می‌دادن که خداوند "آشکارا به ما لطف کرده" و "انبوهی از بومیان رو از سر راه برداشته تا برای ما جا باز کنه." یعنی این هولوکاستِ بیولوژیکی رو، یک جور مداخلۀ الهی و تأییدِ کارشون می‌دیدن که داره مسیر رو براشون جارو می‌کنه.
سرزمین، به معنای واقعی کلمه داشت از سکنه خالی می‌شد، توسط نیرویی نامرئی که غاصبان بابتش از خدا تشکر هم می‌کردن!
تأثیر این نگاه رو می‌شه در منطقه‌ای به اسم پاتوکْسِت (Patuxet) دید؛ دقیقاً همون‌جایی که مستعمرۀ معروفِ پِلیموث (Plymouth) — همون جایی که داستانِ روز شکرگزاری یا Thanksgiving ازش ریشه می‌گیره — تأسیس شد. وقتی مهاجرانِ کشتیِ مِی‌فلاور (Mayflower) رسیدن، اون منطقه بر اثر یک اپیدمیِ ناشناخته تقریباً از جمعیت خالی شده بود. استخوان‌ها همه‌جا ریخته بود. یکی از مهاجران، اونجا رو "جلجتای تازه‌یافته‌شده" (A new found Golgotha) توصیف کرده. "جلجتا"، همون تپه‌ای در خارج از اورشلیم باستانه که در متون مسیحی محل به صلیب کشیده شدنِ مسیحه؛ یعنی کوهی از جمجمه و مرگ.
پس ما در قدم اولِ این برخورد، با یک فاجعۀ بیولوژیکی طرف هستیم که دو تا پیامد خیلی مهم و البته برای اروپایی‌ها، فوق‌العاده سودمند داشت:
اول اینکه، استعمار رو از نظر فیزیکی و نظامی خیلی راحت‌تر کرد. ظرفیتِ مقاومتِ بومیان در برابر مهاجمان به شدت فلج شده بود.
دوم، و شاید مهم‌تر از منظرِ روان‌شناسیِ تاریخی، این بود که یک «درک و تصور کاملاً اشتباه» در استعمارگرها ایجاد کرد. بیماری، تصویری دروغین از بومیان ساخت. استعمارگران دیگه با اون ملت‌های قدرتمند و سازمان‌یافته‌ای که صد سال قبل ممکن بود ببینن، روبرو نبودن؛ اون‌ها حالا با بازماندگانی روبرو بودن که جامعه‌شون از هم پاشیده بود، ضعیف شده بودن، گرسنه بودن و آسیبِ روحیِ عمیقی دیده بودن.
این وضعیتِ جدید، به استعمارگرا اجازه داد که یک تصویرِ پدرسالارانه (Paternalistic) از خودشون بسازن. یعنی چی؟ یعنی با خودشون می‌گفتن: "ببینید، این بومیانِ بیچاره و درمانده، مثل کودکان هستن. ما سفیدپوستانِ متمدن، مثل یک پدرِ مهربون، رسالت داریم که از این‌ها مراقبت کنیم و بهشون تمدن، مذهبِ درست و راهِ درست زندگی رو یاد بدیم."
یعنی استعمارگرهای اولیه واقعاً تو ذهنِ خودشون این توهم رو داشتن که دارن لطف می‌کنن! اون‌ها یک رابطۀ عمیقاً نابرابر، سلطه‌جویانه و تحقیرآمیز رو، "دوستانه" و "پدرانه" جلوه می‌دادن و انتظار داشتن بومیان هم از این لطف "سپاسگزار" باشن. همین نگاهِ به‌ظاهر خیرخواهانه، بعدها زمینه‌سازِ سیاست‌های وحشتناکِ "همسان‌سازیِ اجباری" شد که تو قسمتِ سوم بهش می‌رسیم.
اما خب، گولِ این نگاهِ پدرسالارانه و به‌ظاهر دلسوزانه رو نخورید؛ این فقط یک روی سکه بود. از همون روزهای اول، در کنار این نگاه، یک دیدگاهِ خیلی خشن‌تر، عریان‌تر و بی‌رحمانه‌تر هم وجود داشت؛ دیدگاهی که بومیان رو نه کودکانی نیازمندِ سرپرستی، بلکه «موانعی وحشی» می‌دید که باید به هر قیمتی از سرِ راهِ پیشرفتِ آمریکا پاک بشن.
ریشۀ این نگاهِ حذفی از کجا می‌اومد؟ خیلی جالبه که بدونید بخش بزرگی از استراتژیِ روانی و نظامیِ انگلیسی‌ها در آمریکا، از تجربۀ فتحِ ایرلند در دهه‌های ۱۵۶۰ و ۷۰ میلادی شکل گرفته بود. همون‌طور که نیکلاس کنی (Nicholas Canny)، تاریخ‌نگارِ برجسته می‌گه، سال‌های جنگِ خونین در ایرلند، برای انگلیسی‌ها مثل یک "دورۀ کارآموزیِ استعمار" بود. اونجا بود که تاکتیک‌های برخورد با مردمی که "وحشی" خطابشون می‌کردن رو تمرین کردن و یاد گرفتن، و بعدها همون الگو رو مو‌به‌مو توی آمریکای شمالی پیاده کردن.
یکی از همین کهنه‌سربازهای کارزارِ ایرلند، سِر هامفری گیلبرت (Sir Humphrey Gilbert) بود؛ همون کسی که یکی از اولین مجوزهای سلطنتی رو برای استعمار در آمریکا گرفت. او در ایرلند به "وحشت‌افکنی در میان جمعیت" (Terrorizing the population) شهرت داشت. توجیهِ این بی‌رحمیِ بی‌حدومرز در انگلیس خیلی ساده بود: ایرلندی‌ها "کافرانِ وحشی" بودن. چون کاتولیک بودنشون در نگاهِ پروتستان‌های انگلیسی یک‌جور "بت‌پرستی" حساب می‌شد، و چون سبک زندگیِ روستایی‌شون شامل جابجاییِ فصلیِ گله‌ها بود، بهشون برچسبِ "بیابان‌گرد و بربر" می‌زدن. پس می‌شد "مثل جانوران وحشی" باهاشون رفتار کرد و قانونِ جنگ‌های متمدنانه شاملِ حالشون نمی‌شد.
می‌بینید؟ همون برچسب‌ها، همون منطقِ غیرانسانی‌سازی. این دیدگاهِ خشن، حالا کاملاً پخته شده بود و آماده بود که در ابعادی به مراتب بزرگ‌تر، در دنیای جدید پیاده بشه. و دقیقاً هم پیاده شد.
برای اثباتش کافیه به حرف‌های فرماندهانِ عالی‌رتبۀ ارتشِ آمریکا نگاه کنیم. ژنرال ویلیام تی. شرمن (William T. Sherman)، یکی از قهرمانانِ جنگ داخلی و فرماندهان ارشد ارتش، صراحتاً معتقد بود که بومیان مقاومت‌کننده باید "در اسرع وقت از بین بروند، و مهم نیست که این کار با ترغیبِ کمیسرهای صلح انجام بشه یا با کشتار."
یا مثلاً سرهنگ جان چیوینگتون (John Chivington)؛ آدمی که قبل از نظامی شدن، یک واعظِ مذهبی متدیست بود! او قبل از قتل‌عام هولناکِ سَند کریک (که تو قسمت بعد مفصل داستانشو می‌گم)، در یک سخنرانیِ عمومی در دنور، صراحتاً از کشتار و پوست‌کندنِ سرِ تمام بومیان دفاع کرد. وقتی ازش پرسیدن با نوزادان و کودکانِ سرخپوست چه کار کنیم، اون جملۀ تاریخی و کثیفش رو گفت: "شپش‌ها از تخمِ شپش به وجود میان!" (Nits make lice!). یعنی بچۀ بومی هم خطرناکه، چون بزرگ می‌شه و تبدیل می‌شه به یک دشمن. باید ریشه رو سوزوند.
از دیدگاه خود بومیان اما، این سطح از توحش، این عطشِ سیری‌ناپذیر برای کشتن و تصاحب، "بی‌شرمانه و کاملاً غیرطبیعی" بود. اون‌ها نمی‌فهمیدن چطور یک تمدن می‌تونه این‌قدر درنده‌خو باشه. ساتانتا (Satanta)، رئیس خردمندِ قبیلۀ کایووا، با حیرت این سؤال رو می‌پرسید: "آیا مردِ سفیدپوست کودکی شده که بی‌پروا می‌کشد و نمی‌خورد؟ وقتی سرخ‌پوستان حیوانات را می‌کشند، این کار را برای زنده ماندن و گرسنه نماندن انجام می‌دهند." ساتانتا داشت به کشتارِ تفریحی و استراتژیکِ سفیدپوست‌ها اشاره می‌کرد؛ چیزی که در منطقِ بقای سرخپوستی هیچ جایی نداشت.

بخش سوم: انقلابِ اسب و امپراتوریِ دشت‌ها
تا اینجای داستانِ ما، روایت عمدتاً روی ویرانی، بیماری، و نگاه‌های تحقیرآمیز و نقشه‌های شومِ سیاستمداران می‌چرخید. کلمۀ کلیدی انگار «قربانی‌شدن» بود. اما دقیقاً در همین‌جاست که تاریخِ غربِ آمریکا، یک پیچِ شگفت‌انگیز و باورنکردنی پیدا می‌کنه. چون در میانۀ این تاریکیِ مطلق و فشارِ خردکنندۀ استعمار، یک داستانِ حماسی از قدرت و «سازگاری» (Adaptation) هم در حالِ شکل‌گیری بود.
وقتی من از "سازگاری" حرف می‌زنم، منظورم صرفاً تحمل کردن شرایط و زنده موندنِ منفعلانه نیست. منظورم یک خلاقیتِ جمعی، یک نبوغِ نظامی و فرهنگیِ بی‌نظیره که نشون می‌ده بومیانِ آمریکا فقط قربانیانِ منفعل و دست‌بستۀ تاریخ نبودن؛ اون‌ها بازیگرانِ فعالی بودن که سعی می‌کردن قواعدِ بازی رو تغییر بدن و سرنوشتِ خودشون رو دوباره در دست بگیرن. و بزرگترین، مهم‌ترین و شگفت‌انگیزترین نمادِ این سازگاری، یک عنصرِ کاملاً بیگانه و جدید بود که برای اولین‌بار توسط خودِ اروپایی‌ها واردِ این قاره شد و همه‌چیز رو زیر و رو کرد: اسب.
برای اینکه بفهمیم اسب چه زلزله‌ای تو زندگیِ بومی‌ها ایجاد کرد، باید اول یک تصویرِ شفاف از زندگیِ اون‌ها در دشت‌های بزرگ، قبل از ورودِ اسب داشته باشیم.
قبل از اینکه پای اسپانیایی‌ها به قارۀ آمریکا باز بشه، اصلاً حیوانی به نام اسب در این قاره وجود نداشت. (البته اسب‌های ماقبلِ تاریخ بودن که هزاران سال پیش منقرض شده بودن). بومیانِ دشت‌نشینِ آمریکا، کاملاً "پابسته" (Footbound) بودن. یعنی چی؟ یعنی پیاده سفر می‌کردن، پیاده بار می‌بردن، و پیاده می‌جنگیدن.
زندگیشون همون‌طور که احتمالاً می‌دونید، به شدت به بوفالو (Bison) گره خورده بود؛ بوفالو براشون به معنای کلمه، "همه‌چیز" بود. و وقتی می‌گم همه‌چیز، اصلاً اغراق نمی‌کنم. بوفالو فقط گوشت و غذا نبود؛ بوفالو سرپناه بود، چون از دوختنِ پوستِ ضخیمش، اون چادرهای مخروطیِ معروف یا تیپی (Tipi) رو می‌ساختن. بوفالو سوخت بود؛ در دشت‌های بی‌درخت که هیزمی پیدا نمی‌شد، سرگینِ خشک‌شدۀ بوفالو تنها منبع آتش برای گرم شدن تو زمستونای استخون‌سوز و پخت‌وپز بود. بوفالو ابزار بود؛ از استخوان‌هاش نوک نیزه، کارد، و سوزن می‌ساختن، از شاخ‌هاش فنجان و قاشق. حتی سلاح هم بود؛ از ضخیم‌ترین قسمتِ پوستش (پوستِ گردن)، سپرهای جنگیِ بسیار محکمی می‌ساختن که جلوی تیر و نیزه رو می‌گرفت، و از زردپی‌هاش برای ساختنِ زهِ کمان استفاده می‌کردن. اون‌ها استادِ استفادۀ بدونِ پسماند از تمام اجزای این حیوان بودن.
اما یک مشکلِ بزرگ وجود داشت: شکارِ بوفالو بدونِ اسب، کارِ فوق‌العاده طاقت‌فرسا و خطرناکی بود. بومی‌ها پیاده نمی‌تونستن با سرعت و قدرتِ این حیواناتِ عظیم‌الجثۀ یک‌تنی رقابت کنن. مجبور بودن با لباسِ مبدلِ گرگ به گله نزدیک بشن، یا با سر و صدا گله‌ها رو رم بدن به سمتِ لبۀ صخره‌ها تا سقوط کنن، یا به سمتِ دره‌های بن‌بست بکشوننشون. برای جابجاییِ چادرها و وسایلشون هم، تنها حیوونِ بارکشی که داشتن سگ بود! بله، سگ‌ها رو به یک وسیلۀ چوبیِ سورتمه‌مانند به اسم تراوا (Travois) می‌بستن تا بارها رو بکشه؛ که خب، سرعت و ظرفیتِ بسیار محدودی داشت.
حالا، چشماتون رو ببندید و تصور کنید در چنین دنیای کُند و پیاده‌ای، ناگهان فاتحانِ اسپانیایی (Conquistadors) سوار بر اسب‌های غول‌پیکرشون از راه می‌رسن؛ زره‌پوش، با شمشیرهای فولادی. این حیواناتِ عجیب در ابتدا بومیان رو به وحشت انداختن. اسپانیایی‌ها که به قدرتِ بی‌نظیرِ تحرکِ نظامی‌شون واقف بودن، خیلی خوب می‌دونستن که اسب چه مزیتِ استراتژیکی داره. برای همین، سعی کردن با وضعِ قوانینِ سختگیرانه، جلوی دسترسی، مالکیت، و حتی یادگیریِ اسب‌سواری توسط بومیان رو بگیرن.
اما همون‌طور که می‌دونیم، در تاریخ بشر، شما هرگز نمی‌تونید جلوی جریانِ آزادِ دانش، تکنولوژی و اقتصاد رو با دستور و ممنوعیت بگیرید. همزمان با پیشروی اسپانیایی‌ها در مکزیک و جنوب غربیِ آمریکا، کنترلِ اسب‌ها هم کم‌کم از دستشون خارج شد. بعضی از بومی‌هایی که به عنوان برده برای اسپانیایی‌ها کار می‌کردن، دانشِ رام کردن، زین کردن و مراقبت از اسب رو یاد گرفتن.
اما اون نقطۀ عطفِ بزرگ، اون انفجاری که اسب رو به دست تمام قبایل دشت‌ها رسوند، از جای دیگه‌ای رقم خورد: از یک قیامِ حماسی به نام شورش پوئبلو (Pueblo Revolt) در سال ۱۶۸۰.
این شورش، یکی از موفق‌ترین، برنامه‌ریزی‌شده‌ترین و مهم‌ترین قیام‌های بومیان علیه استعمارِ اروپایی در کلِ تاریخِ آمریکای شمالیه. مردمانِ پوئبلو در منطقه‌ای که امروز ایالتِ نیومکزیکو نامیده می‌شه، به رهبری یک شمنِ کاریزماتیک به نام پوپه (Popé)، علیه سلطۀ بی‌رحمانه، بردگیِ سیستماتیک و سرکوبِ مذهبیِ اسپانیایی‌ها قیام کردن. اون‌ها با یک هماهنگیِ بی‌نظیر حمله کردن و موفق شدن اسپانیایی‌ها رو شکست بدن و برای دوازده سالِ تمام، اون‌ها رو از قلمروی خودشون بیرون کنن.
این یک پیروزیِ نظامیِ درخشان بود، اما پیامدِ جانبی و ناخواسته‌اش، کلِ تاریخ قاره رو تغییر داد: در جریان این شورشِ موفق، بومیان به گله‌های عظیمِ اسب‌های اسپانیایی، که در پادگان‌ها و مزارع جا مونده بودن، دست پیدا کردن. ناگهان هزاران اسب آزاد شد.
همزمان، اسب‌هایی هم بودن که از گله‌های اسپانیایی فرار کرده بودن و در طبیعتِ وحشیِ قاره، شروع به زاد و ولد کرده بودن. این گله‌های عظیم، سرکش و وحشی که با محیطِ سختِ آمریکا سازگار شده بودن، همون‌هایی هستن که بهشون می‌گفتن موستانگ (Mustang).
بله، موستانگ! سال‌ها بعد، در اواسط قرن بیستم، وقتی شرکتِ فورد می‌خواست اسمِ یک ماشینِ قدرتمند، رام‌نشدنی و نمادِ آزادیِ آمریکایی رو انتخاب کنه، سراغ همین کلمه رفت. موستانگ نمادِ روحِ وحشی و آزادِ دشت‌ها بود؛ روحی که خودِ این اسب‌های فراری به وجود آورده بودن.
حالا، بعد از شورش پوئبلو، اسب دیگه یک کالای کمیاب نبود که بشه یواشکی از اسپانیایی‌ها دزدید. تبدیل شده بود به یک ثروتِ متحرک و در دسترس. این اسب‌ها خیلی سریع از طریق شبکه‌های تجاریِ پیچیدۀ بومیان، از جنوب به سمت شمال و شرق، و به قلبِ دشت‌های بزرگ راه پیدا کردن. این‌طوری بود که قبیله‌هایی تو شمال (نزدیک کانادا) که شاید حتی یک بار هم توی عمرشون یک اسپانیایی رو از نزدیک ندیده بودن، صاحب اسب شدن. این شورش، مثل باز کردنِ یک سد بود و سیلی از اسب‌ها رو در سراسر قاره جاری کرد.
سرعتِ پخش شدنِ این تکنولوژی (چون اسب واقعاً یک تکنولوژیِ زنده بود) شگفت‌انگیز بود. تا سال ۱۷۰۰، تمام قبایل دشت‌های تگزاس سواره بودن و تا ۱۷۵۰، قبایل دشت‌های شمالی و کانادا هم سوار بر اسب، بوفالو شکار می‌کردن.
اسب، زندگیِ بومی‌ها رو از اساس و بُن تغییر داد. بومیان یک عنصرِ بیگانۀ اروپایی رو گرفتن و با چنان سرعتی اون رو در تار و پودِ فرهنگ، اقتصاد و استراتژیِ جنگیِ خودشون ادغام کردن که انگار هزاران سال با اسب زندگی کرده بودن. این، اوجِ سازگاریِ یک تمدن بود.
این پیشرفت، تحرکِ شگفت‌انگیزی به قبایل داد. حالا می‌تونستن با سرعتِ باد بتازن، گله‌های عظیم بوفالو رو در دشت‌های باز دنبال کنن و از روی اسب، با تیر و کمان شکارشون کنن. شکار بوفالو که قبلاً یک کارِ کُند و خطرناک بود، حالا تبدیل شده بود به یک برداشتِ پربار. اقتصادشون شکوفا شد. تیپی‌ها (چادرهاشون) بزرگ‌تر شد، چون حالا اسب‌ها می‌تونستن بارهای سنگین‌تری رو نسبت به سگ‌ها بکشن.
اما از طرف دیگه، این رفاهِ جدید، یک روی سکۀ خشن هم داشت: مهارت‌های شکار، خیلی زود به مهارت‌های جنگی تبدیل شد. قبایلِ سواره‌نظام، برتریِ نظامیِ کاملی بر قبایلِ پیاده پیدا کردن و رقابت بر سرِ زمین‌های شکار و کنترلِ گله‌های اسب، باعثِ شعله‌ور شدنِ جنگ‌های داخلیِ شدیدی بین خودِ قبایل شد. اسب، به واحدِ پول و شکلِ اصلیِ ثروت در دشت‌ها تبدیل شد.
و در میانِ تمامِ این قبایلی که اسب‌سوار شدن، یک قوم بود که گوی سبقت رو از همه ربود. قومی که نامش لرزه بر اندامِ بقیه می‌انداخت: قوم کومانچی (Comanche).
اگر بقیۀ قبایلِ دشت‌نشین اسب‌سوارانِ خوبی بودن، کومانچی‌ها به "استادانِ مطلقِ" اسب تبدیل شدن؛ اون‌ها نمونۀ اولیۀ یک "قوم اسب‌سوار" (Horse Tribe) بودن.
چی اون‌ها رو از بقیه متمایز می‌کرد؟ برخلاف خیلی از قبایل که از اسب بیشتر برای حمل و نقل و رسیدن به میدان نبرد استفاده می‌کردن و موقع جنگیدن پیاده می‌شدن، کومانچی‌ها کاملاً "سواره" می‌جنگیدن. در سوارکاریِ جنگی بی‌رقیب بودن. هیچ‌کس—نه اسپانیایی‌ها، نه مکزیکی‌ها، نه ارتش آمریکا و نه قبایل دیگه—نمی‌تونست در حالِ تاخت‌وتاخت ازشون پیشی بگیره یا بهتر از اون‌ها تیراندازی کنه.
اون‌ها در کار با اسب، درکِ عمیقی داشتن و نوابغِ واقعی بودن:
• پرورش: برخلاف خیلی قبایل که فقط اسب رو شکار می‌کردن، کومانچی‌ها از معدود اقوامی بودن که "پرورش و اصلاح نژادِ اسب" رو یاد گرفتن. اون‌ها می‌دونستن چطور بهترین نریان‌ها رو برای جفت‌گیری نگه دارن، کاری که ثروت و قدرتِ استراتژیکِ عظیمی براشون به همراه داشت.
• رام کردن: تکنیک‌های خاص و ظریفِ خودشون رو داشتن. برخلاف گاوچران‌های سفیدپوست که اسب رو با زور و کتک می‌شکستن، کومانچی‌ها اسب وحشی رو با کمند می‌گرفتن، به نرمی خفه‌ش می‌کردن تا تقریباً بی‌هوش و تسلیم بشه، بعد در اون حالتِ گیجی، به آرومی نوازشش می‌کردن، و توی سوراخ‌های بینی‌اش فوت می‌کردن تا بوی انسان رو با آرامش بشناسه. این باعث می‌شد اسب‌هاشون ارتباط روانیِ عمیق‌تری با سوارکار داشته باشن.
• سوارکاری جنگی: مهارتِ آکروباتیکشون افسانه‌ای بود. یک جنگجوی کومانچی می‌تونست در حالِ تاختِ کامل، بدنش رو از زین جدا کنه، کاملاً به یک طرفِ شکمِ اسب آویزون بشه تا اسب براش مثل یک سپرِ گوشتی عمل کنه و از تیررسِ دشمن در امان باشه. و شگفت‌انگیزتر اینکه در همون حالتِ آویزون، از زیرِ گردنِ اسب، با کمانش تیراندازی می‌کرد! سرعتشون خیره‌کننده بود؛ توی اون مدتی که یک سربازِ اروپاییِ اون زمان با دردسر در حال پر کردنِ تفنگِ سرپُرِ خودش بود، یک کومانچی می‌تونست بیست تا تیرِ مرگبار با کمانش شلیک کنه.
• دزدی: دزدیدن اسب برای اون‌ها یک هنر و نشانۀ شجاعت بود. یک سرهنگِ ارتش آمریکا با استیصال توی خاطراتش نوشته بود که یک کومانچی می‌تونه اسبی رو که افسارش به مچِ دستِ یک مردِ خوابیده بسته شده، بدزده... بدون اینکه اون مرد از خواب بیدار بشه!
با چنین مهارت‌هایی، ثروت یک کومانچی قابل قیاس با بقیه نبود. یک جنگجوی معمولیِ کومانچی ممکن بود صدها اسب داشته باشه و یک رئیسِ قدرتمند، شاید ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ اسب در گلۀ شخصی‌اش داشت. وقتی این رو با رؤسای قبایلِ دیگه‌ای مقایسه می‌کنید که نهایتاً ۳۰ یا ۴۰ تا اسب داشتن، متوجه می‌شید که مقیاسِ قدرت و اقتصادِ کومانچی‌ها کاملاً تو یه لیگِ دیگه بود. این قدرت و تحرکِ بی‌نظیر، قلمروی عظیمِ اون‌ها رو—که بهش کومانچِریا (Comancheria) می‌گفتن—به یک دژِ تسخیرناپذیر تبدیل کرده بود. کومانچریا وسعتی معادل چند ایالتِ امروزیِ آمریکا رو در بر می‌گرفت.
در واقع، برخوردی که ارتش آمریکا در ادامۀ توسعه‌طلبی‌اش با کومانچی‌ها پیدا کرد، فقط یک جنگِ ساده نبود؛ این یک تقابلِ عمیق از «پارادایم‌های نظامی» بود. چیزی که تو اصطلاحات مدرن نظامی بهش می‌گن «جنگ نامتقارن» (Asymmetrical Warfare)ِ تمام‌عیار.
بذارید از دیدگاه استراتژیک بهش نگاه کنیم: ارتش آمریکا با همون ذهنیت و تاکتیک‌های کُندِ «جنگِ خطیِ اروپایی» وارد میدان می‌شد؛ با پیاده‌نظامِ سنگین، توپخانه، و قطارهای تدارکاتیِ طولانی که نیاز به جاده و پشتیبانی داشتن. ارتش آمریکا برای جنگیدن، نیاز داشت که یک "هدفِ ثابت" رو تسخیر کنه.
اما در مقابل، کومانچی‌ها هیچِ‌کدوم از این نقاط ضعف رو نداشتن. اون‌ها هیچ زیرساختِ ثابتی نداشتن که بشه بمبارانش کرد، هیچ پایتختی نداشتن که ارتش آمریکا بتونه فتحش کنه، و هیچ خطِ تدارکاتیِ واحدی وجود نداشت که بشه قطعش کرد. اقتصاد و پایگاهِ نظامیِ اون‌ها، سوار بر اسب بود و همراهشون جابجا می‌شد. اون‌ها حمله می‌کردن، ضربۀ مهلکی می‌زدن، و مثل ارواح در دلِ دشت‌های بی‌کران محو می‌شدن.
همین ویژگی‌ها، ارتش‌های متعارف و سنگین‌وزنِ قرن نوزدهمی رو برای دهه‌ها کاملاً فلج کرد. کومانچی‌ها با همین قدرتِ مانورِ حیرت‌انگیز، نه‌تنها جلوی پیشرویِ امپراتوریِ اسپانیا رو در جنوب گرفتن، بلکه ماشینِ توسعه‌طلبیِ آمریکا رو هم به مدتِ طولانی متوقف کردن. اون‌ها به یک سدِ عظیم، و بزرگ‌ترین چالشِ نظامی در برابر شکل‌گیریِ نقشۀ امروزیِ آمریکا تبدیل شدن.
اما ماشینِ توسعه‌طلبیِ یک دولتِ نوپا، که اقتصادش تشنۀ زمین بود و ایدئولوژیِ "سرنوشت آشکار" چشمش رو کور کرده بود، قرار نبود با یک سدِ نظامی متوقف بشه. وقتی واشنگتن فهمید که نمی‌تونه در یک نبردِ جوانمردانه و روبه‌رو حریفِ اسب‌سوارانِ دشت‌ها بشه، استراتژیِ خودش رو تغییر داد. اون‌ها تصمیم گرفتن به جای جنگیدن با جنگجویان، به سراغِ بی‌رحمانه‌ترین راه‌حلِ ممکن برن... راه‌حلی که با واژه‌ای به نام "حذف" (Removal) شروع شد، با "کوچِ اجباری" و شکستنِ قول‌ها ادامه پیدا کرد، و در نهایت به ریختنِ خونِ زن‌ها و بچه‌ها روی برف‌های زمستونی ختم شد.
در قسمتِ بعدِ پادیا، به سراغِ این استراتژیِ تاریک می‌ریم. می‌بینیم که چطور سیاستِ "مشتِ آهنین" در قالبِ فجایعی مثل "گذرگاه اشک" و "قتل‌عام سند کریک" پیاده شد، و چطور اعتماد به پرچم‌های سفیدی که دولت آمریکا برافراشته بود، بزرگ‌ترین و کشنده‌ترین اشتباهِ بومیان بود.